جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٦ - غزل ٥٢ خوشتر ز عيش و صحبت باغ و بهارچيست
|
هر وقتِ خوش كه دست دهد، مغتنم شمار |
كس را وقوف نيست كه انجامِ كار چيست |
|
آرى، سالك عاشقِ دوست بايد از اوقات خوش معنوى و لحظات ديدار و مشاهدات حضرتش (چنانچه برايش ميسّر گردد) بهره خود را بردارد؛ كه:
٤٠٠
«إنَّ لِرَبّكُمْ فى أيّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحاتٍ، ألا! فَتَعَرَّضُوا لَها.»
[١]: (براستى كه براى پروردگارتان در روزهاى عُمرتان نسيمهايى است، هان! پس خود را در معرض آن قرار دهيد.)؛ زيرا مشخّص نيست مجّدداً چنين نعمتى براى سالك رُخ دهد، و ياعمرى باقى باشد تا باز نعمت ديدارش ميسّر گردد، بلكه سالك بايد همواره در ايّام حيات در انتظار نعمتها و مشاهدات پى درپى حضرت محبوب باشد تا حالاتش مَلَكه شود، چرا كه او وعده تكرار نعمت ديدارش را داده، اگر شكرگذار آن باشيم؛ كه: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ، لَأَزِيدَنَّكُمْ.»[٢]: (بى گمان اگر شكرگذار باشيد، [نعمت را] بر شما افزون مى گردانم.) خلاصه خواجه به خود خطاب كرده و مى گويد: وصال دوست نصيبت گشت، قدر آن را ندانستى به هجران مبتلا گشتى، حال توجّه داشته باش:
|
هر وقتِ خوش كه دست دهد، مغتنم شمار |
كس را وقوف نيست كه انجامِ كار چيست |
|
به گفته خواجه در جايى:
|
آن يار، كز او خانه ما جاىِ پَرى بود |
سر تا قدمش، چون پرى از عيب برى بود |
|
|
دل گفت: فروكش كنم اين شهر به بويش |
بيچاره ندانست، كه يارش سفرى بود |
|
|
ازچنگ مَنَش اخترِ بد مِهر بدر برد |
آرى، چه كنم؟ فتنه دورِ قَمَرى بود |
|
|
اوقاتِ خوش آن بود، كه با دوست بسرشد |
باقى، همه بىحاصلى و بىخبرى بود |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٧١، ص ٢٢١، بيان روايت ٣٠.
[٢] - ابراهيم: ٧.