جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٥ - غزل ٢٦ چو بشنوى سخن اهل دل، مگو كه خطاست
«وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ: اسْجُدُوا لِآدَمَ»[١]: (و [به يادآور] هنگامى را كه به ملائكه گفتيم: براى آدم سجده كنيد.- نيز: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها.»[٢]: (و همه اسماء را به آدم تعليم فرمود.- همچنين: «فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي، فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ»[٣]: (پس هنگامى كه [خلقت] او را كامل و هماهنگ نمودم و از روح خود در او دميدم، پس بر او سجده و كُرنش كنيد.).
و ممكن است منظور خواجه از «دير»، محبوب و از «مغان»، اسماء و صفات او كه عينيّت با ذاتش دارند و از «آتشى كه نميرد»، قبول ولايت نمودن انسان باشد.
خلاصه بخواهد بگويد: معشوق از آن جهت مرا در ميان مخلوقاتش عزيز مى دارد، كه آنها (به واسطه عدم جامعيّتشان كمالات الهى را) قبول ولايت ننمودند، و من (به واسطه جامعيّتم همه اسماء را) ديوانه وار آن را قبول نمودم؛ كه «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ، فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها، وَ أَشْفَقْنَ مِنْها، وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ؛ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا.»[٤]: (ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، و آنها از حمل آن خود دارى نموده و هراسيدند، ولى انسان آن را حمل نمود؛ زيرا او بسيار ستمگر و نادان بود.- به گفته خواجه در جايى:
|
جنگِ هفتاد و دو ملّت، همه را عُذربنه |
چون نديدند حقيقت، رَهِ افسانه زدند |
|
|
آسمان، بارِ امانت نتوانست كشيد |
قرعه فال، به نام من ديوانه زدند |
|
|
نقطه عشق، دلِ گوشه نشينان خون كرد |
همچون آن خال، كه بر عارضِ جانانه زدند |
|
|
آتش آن نيست، كه بر خنده او گريد شمع |
آتش آن است، كه در خرمنِ پروانه زدند[٥] |
|
[١] - بقره: ٣٤.
[٢] - بقره: ٣١.
[٣] - ص: ٧٢.
[٤] - احزاب: ٧٢.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٤، ص ١٥١.