جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٣ - غزل ٢٦ چو بشنوى سخن اهل دل، مگو كه خطاست
أنْتَ الَّذى آوَيْتَ، أنْتَ الَّذى كَفَيْتَ، أنْتَ الَّذى هَدَيْتَ، أنْتَ الَّذى عَصَمْتَ، أنْتَ الَّذى سَتَرْتَ، أنْتَ الَّذى غَفَرْتَ، أنْتَ الَّذى أقَلْتَ، أنْتَ الَّذى مَكَّنْتَ، أنْتَ الَّذى أعْزَزْتَ، أنْتَ الَّذى أعَنْتَ، أنْتَ الَّذى عَضَدْتَ، أنْتَ الَّذى أيَّدْتَ، أنْتَ الَّذى نَصَرْتَ، أنْتَ الَّذى شَفَيْتَ، أنْتَ الَّذى عافَيْتَ، أنْتَ الَّذى أكْرَمْتَ، تَبارَكْتَ رَبَّنا! [رَبّى!] وَتَعالَيْتَ؛ فَلَكَ الحَمْدُ دآئِماً، ولَكَ الشُّكرُ واجِباً.»
[١]: (و اگر نعمتها و بخششها و عطاياى ارزندهات را بشمارم، نمىتوانم به حساب در آورم. اى سرور من! تو بودى كه نعمت دادى، تو بودى كه احسان و نيكى كردى، تو بودى كه خوبى كردى، تو بودى كه فضلت را شامل حالم نمودى، تو بودى كه بر من منّت نهادى، تو بودى كه كامل فرمودى، تو بودى كه روزى دادى، تو بودى كه عطا فرمودى، تو بودى كه بىنيازم ساختى، تو بودى كه بخشش فرمودى، تو بودى كه پناهم دادى، تو بودى كه كفايتم فرمودى، تو بودى كه هدايتم نمودى، تويى كه مصون و محفوظم داشتى، تو بودى كه [گناه و غفلتم را] پوشيدى، تويى كه آمرزيدى، تو بودى كه گذشت فرمودى، تويى كه بر پايم داشتى، تويى كه عزيز و گرامىام فرمودى، تو بودى كه كمك كردى، تو بودى كه پشتيبانىام نمودى، تويى كه استوارم فرمودى، تو بودى كه يارىام نمودى، تو بودى كه بهبودم بخشيدى، تو بودى كه سلامتىام عنايت فرمودى، تو بودى كه بر من كرم نمودى، بس بزرگ و بلند مرتبهاى، اى پروردگار ما! [يا: من!] پس حمد و ستايش همواره مخصوص توست، و شكر و سپاس لزوماً تو را سزد.)
|
نخفتهام به خيالى كه مى پزم شبها |
خُمارِ صد شبه دارم، شرابخانه كجاست؟ |
|
محبوبا! شبها به خيال ديدن جمال دل آرايت، در خمارى و بيدارى بسر مى برم تا شايد بر من جلوه نمايى و به وصالم بنوازى. ولى نمى دانم تجلّيات دايمى تو را از چه راه مى توان باز يافت. در جايى مى گويد:
|
زهى خجسته، زمانى كه يار باز آيد |
به كام غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظار خدنگش، همى طپد دل صيد |
خيال آنكه به رسم شكار باز آيد |
|
|
مقيم، بر سر راهش نشستهام چون گَرد |
به آن هوس، كه بر اين رهگذار باز آيد |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٤.