جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٧ - غزل ٦ اگرآن ترك شيرازى، به دست آرد دل ما را
مطرب و مِىْ باشى. در جايى مى گويد:
|
در هر طَرَف ز خيلِ حوادثِ، كمينگه است |
ز آن رو عنانْ گُسسته دواند سوارِ عمر |
|
|
اين يك دو دم، كه دولت ديدار ممكن است |
درياب كام دل، كه نه پيداست كار عمر |
|
|
تا كِىْ مِىِ صَبُوح و شَكَرْخواب صُبحدم |
بيدار گرد هان! كه نماند اعتبار عمر[١] |
|
|
نصيحت گوش كن جانا! كه از جان دوستر دارند |
جوانانِ سعادتمند، پندِ پير دانا را |
|
در اين بيت به خود خطاب كرده و مى گويد، پندى كه در بيت گذشته به تو سفارش نمودم، به گوش جان بسپار و بدان عمل نما؛ زيرا اگر عنايات حضرت دوست شامل حالت شود، مىتوانى از سرّ عالم و ملكوتشان آگاهى يابى؛ كه:
«وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ»[٢]: (و اينچنين ملكوت و باطن آسمانها و زمين را به ابراهيم [٧] نشان داديم، [تا به مقامات والا نايل گشته] و از اهل يقين گردد.- به گفته خواجه در جايى:
|
به سرّ جامِ جَمْ آنگه نظر توانى كرد |
كه خاك ميكده، كُحلِ بصر توانى كرد |
|
|
مباش بىمى و مطرب به زيرِ چرخ كبود |
كز اين ترانه، غم از دل بدر توانى كرد |
|
|
گُل مراد تو، آنگه نقاب بگشايد |
كه خدمتش، چو نسيمِ سَحَر توانى كرد |
|
|
تو كز سراى طبيعت نمى روى بيرون |
كجا به كوى حقيقت، گذر توانى كرد؟[٣] |
|
و ممكن است اين بيت و بيت گذشته كلامى از زبان استادش باشد، وى آن را بازگو كرده.
|
بَدَم گفتى و خرسندم، عَفاكَ اللَّهَ! كرم كردى |
جوابِ تلخ مى زيبد، لبِ لَعْلِ شَكَرْ خارا |
|
اين بيت گله اى است عاشقانه ممزوج با سپاس. مىگويد: محبوبا! عيب مرا بيان.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩١، ص ٢٢٨.
[٢] - انعام: ٧٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.