جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٥ - غزل ٦ اگرآن ترك شيرازى، به دست آرد دل ما را
لوليانِ شوخِ شيرينْ كار و تجلّيات دلرباى اسماء و صفاتى محبوب، همان گونه صبر از دل و عالم خاكى ما ربودند و به فنايمان دست زدند، كه تركان مغول در چپاولگرى عمل نمودند. به گفته خواجه در جايى:
|
خمى كه ابروى شوخِ تو در كمان انداخت |
به قصد جانِ منِ زارِ ناتوان انداخت |
|
|
من از ورع، مىو مطرب نديدمى هرگز |
هواى مغبچگانم در اين و آن انداخت |
|
|
مگر گشايشِ حافظ در اين خرابى بود |
كه قسمت ازلش، در مِىِ مغان انداخت[١] |
|
و ممكن است منظور خواجه از «لوليان شُوخِ شيرين كارِ شهر آشوب» همان استاد تُرك شيرازى باشد.
|
ز عشقِ ناتمام ما، جمالِ يار مستغنى است |
به آب و رنگ وخال و خط، چه حاجت روى زيبا را |
|
اگر محبوب ما زيباست مَشّاطهاش زيور نداده، او به خود زيباست، نه به آرايش خطّ و خال، و با چنان جمالى عاشقى چون خود مى خواهد كه به وى عشق ورزد، نه چون منى كه عشقى نا تمام به وى دارم؛ زيرا فقير صرف كى مى تواند به غنىّ على الاطلاق عاشق باشد. چنانكه شناساى او جز او نمى تواند باشد؛ كه:
٣٥٣
«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً [ظ: خَفِيّاً]، فَأجْبَبْتُ أنْ اعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَىْ اعْرَفَ.»
[٢]: (من گنج پنهانى بودم، خواستم كه شناخته شوم، لذا مخلوقات را آفريدم تا مرا بشناسند.- نيز:
٤٠
«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَيْكَ.»
[٣]: (چگونه با چيزى كه در وجودش به تو نيازمند است، مىتوان بر تو راهنمايى جست؟- همچنين:
٤١
«بِكَ عَرَفْتُكَ، وَأنْتَ دَلَلْتَنى عَلَيْكَ وَدَعَوْتَنى إلَيْكَ، وَلَوْلا أنْتَ لَمْ أدْرِ ما أنْتَ.»
[٤]: (به تو، تو را.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٩، ص ١٠٢.
[٢] - بحار الانوار، ج ٨٧، ص ٣٤٤.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨ و ٣٤٩.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٦٧.