جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٩ - غزل ٤٢ روزگارى است كه سوداى بتان دين من است
و در جاى ديگر مى گويد:
|
دل كه آئينه شاهى است، غبارى دارد |
از خدا مى طلبم صُحبتِ روشن رايى[١] |
|
|
ديدن روى تو را، ديده جان مى بايد |
وين كجا مرتبه چشمِ جهانْ بينِ من است؟! |
|
معشوقا! دانستهام ديده جان است كه مى تواند به مشاهده جمالت نايلم گرداند، نه ديده ظاهر و جهان نگر؛ كه:
٣١١
«رَأَتْهُ القُلُوبُ بِحَقآئِقِ الإيمانِ.»
[٢]: (دلها، با ايمانهاى حقيقى او را مى بينند.) بخواهد بگويد: ديده جانم را بينا گردان تا به ديده تو، تو را ببينم، به گفته خواجه در جايى:
|
مرا كارى است مشكل با دلِ خويش |
كه گفتن مى نيازم مشكل خويش |
|
|
خيالت داند و جانِ من از غم |
كه هر شب در چه كارم با دل خويش |
|
|
ز واپس ماندگان يادى كن آخر |
چه رانى تند جانا! محملِ خويش |
|
|
بكن جولانى آخر در رَهِ ما |
چو حافظ خاك كرد آب و گِل خويش[٣] |
|
آرى، ديده ظاهر بجز جهان مادّى چيز ديگرى را نمى تواند ببيند، تنها ديده جان و حقيقت انسان مجرّد است كه مى تواند مجرّد را ببيند، و او را به او بشناسد كه:
٣١٢
«بِكَ عَرَفْتُكَ، وَأنْتَ دَلَلْتَنى عَلَيْكَ وَدَعَوْتَنى إلَيْكَ، وَلَوْلا أنْتَ لَمْ أدْرِ ما أنْتَ.»
[٤]: (به تو، تو را شناختم، و تو بودى كه مرا به خود راهنما شده و به سويت خواندى، و اگر تو نبودى پى نمى بردم كه تو چيستى.)
|
تا مرا عشقِ تو تعليم سخن گفتن كرد |
خلق را وِرْدِزبان، مدحت و تحسين من است |
|
دلبرا! من اگر توصيفت مى كنم و سخن از تو مى گويم، عشقت اين گونهام به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٠، ص ٤٠١.
[٢] - اصول كافى، ج ١، ص ٩٧، از روايت ٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٧، ص ٢٦٣.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٦٧.