جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٥ - غزل ٤١ لعل سيراب به خون تشنه، لب يار من است
|
همّتِ پير مغان و نَفَس رندان بود |
كه زبندِ غم ايّام، نجاتم دادند[١] |
|
|
باغبان! همچو نسيمم ز درِ باغ مران |
كآب گلزار تو از اشكِ چو گُلنار من است |
|
محبوبا! مرا از درگاه خويش مران و به خود راهم ده، كه سرسبزى و نظر لطف و عنايتهايت به عالم به سبب گريههاى نيمه شب فريفتگانى چون من و بندگان خاصّت مى باشد؛ كه:
٣٠٨
«ألْبُكآءُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ مِفْتاحُ الرَّحْمَةِ.»
[٢]: (گريستن از ترس عظمت خداوند، كليد رحمت مى باشد.- نيز:
٣٠٩
«وَلَوْ لَمْ يَكُنْ مِنْ خَلْقى فِى الأرْضِ فيما بَيْنَ الْمَشْرِقِ وَالمَغْرِبِ إلّامُؤْمِنٌ واحِدٌ مَعَ إمامٍ عادِلٍ، لَاسْتَغْنَيْتُ بِعِبادُتِهِما عَنْ جَميعِ ما خَلَقْتُ فى أرْضى، وَلَقامَتْ سَبْعُ سَماواتٍ وَأرَضينَ بِهِما ...»
[٣]: (و اگر از همه مخلوقاتم در روى زمين ميان مشرق و مغرب جز يك مؤمن همراه با امام و پيشوايى عادل وجود نداشته باشد، به عبادت آن دو از تمام آنچه در زمين آفريدم، بسنده مى كنم، و بىگمان آسمانها و زمينهاى هفتگانه به آن دو برپا مى مانند ...).
و ممكن است باز با اين بيت خطاب به استاد خود كرده و بخواهد بگويد: اى مرشدى كه سالكين را پرورش مى دهى! چون مرا پذيرفتى، از در خود مران؛ زيرا كه خداوند به واسطه اشك چشمان من است كه همواره تو را به تجلّيات خود خرّم و مسرور مى دارد.
|
شَربتِ قند و گُلاب از لب يارم فرمود |
نرگس او، كه طبيبِ دل بيمار من است |
|
محبوب كه بيمارى مرا مى دانست و آگاه بود كه هجرانش افسرده و رنجورم نموده، داروى شفابخش دل مجروح مرا آب حيات بخش لبش دانست، لذا با چشمان خمارين و تجلّيات پرشور و آتشين خود به آن اشاره فرمود تا زندگى تازهاى به من.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٣، ص ١٥٠.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب البُكاء، ص ٣٧.
[٣] - اصول كافى، ج ٢، ص ٣٥٠، روايت ١.