جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٢ - غزل ٤١ لعل سيراب به خون تشنه، لب يار من است
اى كاش آنان كه مرا از ديدن جمال دل آراى محبوبم منع مى كنند، او و جذباتش را چون من در گذشته ديده بودند و از گفته خويش پشيمان و شرمنده مى شدند! كنايه از اينكه: رخسار او، نه رخسارى است كه بتوان از آن چشم پوشيد و فريفتهاش نگشت. به گفته خواجه در جايى:
|
فغان كاين لوليانِ شوخِ شيرين كارِ شهرآشوب |
چنان بردند صبر از دل، كه تُركان خوانِ يغما را |
|
|
من از آن حُسن روزِ افزون كه يوسف داشت دانستم |
كه عشق از پرده عصمت، برون آرد زليخا را[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
صلاح از ما چه مى جويى؟ كه مستان را صلاگفتيم |
به دور نرگس مستت، سلامت را دعا گفتيم |
|
|
من از چشمِ خوشِ ساقى، خراب افتادهام، ليكن |
بلايى كز حبيب آمد، هزارش مرحبا گفتيم[٢] |
|
|
ساربان! رخت به دروازه مبر، كان سَرِ كوى |
شاهراهى است كه منزلگهِ دلدار من است |
|
اى عاشق و سالكى كه در طريق دوست قدم نهادهاى! خوديّت و تعلّقات عالم مادّه را بگذار، كه آنجا منزلگاه مجرّدان و رها شدگان از بستگيهاست؛ بخواهد بگويد:
٣٠٧
«إلهى! أسْكَنْتَنا دارَاً حَفَرَتْ لَنا حُفَرَ مَكْرِها، وَعَلَّقَتْنا بِأيْدِى المَنايا فَى حَبآئِلِ غَدْرِها ..
إلهى! فَزَهِّدْنا فيها، وَسَلِّمْنا مِنْها، بِتَوْفيقِكَ وَعِصْمَتِكَ ... وَأغْرِسْ فى أفْئِدَتِنا أشْجارَ مَحَبَّتِكَ، وَأتْمِمْ لَنا أنْوارَ مَعْرِفَتِكَ.»
[٣]: (معبودا! ما را در خانهاى [دنيا] منزل دادى كه گودالهاى نيرنگش را براى ما.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦، ص ٤٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٨، ص ٣٣٥.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٢- ١٥٣.