جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٧ - غزل ٣٠ دل، سراپرده محبت اوست
مُلك عاشقى و گنج خوشى (به دوست گرويدن و از غير او بريدن- هرآنچه را كه دارم، از بركت همّتى است كه دوست به من عنايت فرمود؛ كه:
٢٢٩
«ألشَّرَفُ بِالهممِ الْعالِيَةِ، لابِالرِّمَمِ البالِيَةِ.»
[١]: (شرافت و بزرگى به همّتهاى بلند است، نه به استخوانهاى پوسيده [پدران و اجداد]- نيز:
٢٣٠
«مَنْ لَمْ يَكُنْ هَمُّهُ ما عِنْدَ اللَّهِ سُبْحانَهُ، لَمْ يُدْرِكْ مُناهُ.»
[٢]: (هر كس قصدش آنچه كه نزد خداوند سبحان است نباشد، به آرزويش نمى رسد.)، و به گفته خواجه در جايى:
|
سرم به دنيى و عقبى فرو نمى آيد |
تبارك اللَّه از اين فتنه ها كه در سر ماست! |
|
|
چه ساز بود كه بنواخت مطرب عشّاق |
كه رفت عمرو هنوزم، دماغ پر ز صداست |
|
|
نداى عشق تو دوشم در اندرون دادند |
فضاى سينه حافظ، هنوز پر ز صداست[٣] |
|
حال:
|
من و دل گر فنا شويم، چه باك؟ |
غرض اندر ميان، سلامت اوست |
|
اگر در طريق عشق او، روح و عوالم خيالى، و يا تعلّقات باطنى و ظاهرىام به نابودى كشيده شوند، چه باك؟ «غرض اندر ميان، سلامت اوست.» به گفته خواجه در جايى:
|
اگر بر جاى من، غيرى گزيند دوست، حاكم اوست |
حرامم باد اگر من جان، به جاى دوست بگزينم |
|
|
جهان فانى و باقى، فداى شاهد و ساقى |
كه سلطانى عالم را، طُفيلِ دوست مى بينم[٤] |
|
[١] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب الهمّة، ص ٤٢٣.
[٢] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب الهمّة، ص ٤٢٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦، ص ٥٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٢، ص ٢٩٢.