جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٨ - غزل ٣٩ آن ترك پرى چهره كه دوش از بر ما رفت
|
شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت: |
فراق يار، نه آن مى كند كه بتوان گفت |
|
|
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر |
كنايتى است كه از روزگار هجران گفت |
|
|
نشانِ يار سفر كرده از كه پرسم باز؟ |
كه هرچه گفت بريد صبا، پريشان گفت |
|
|
فغان! كه آن مَهِ نامهربانِ دشمن دوست |
به تركِ صحبت يارانِ خود چه آسان گفت[١] |
|
|
دور از رخ تو دمبدم از گوشه چشمم |
سيلابِ سرشك آمد و طوفانِ بلا رفت |
|
محبوبا! دورى روى تو چنان بر ما ناگوار بود و به سوختن و نابودى ما منتهى شد كه اگر اشك نبود، در آتش دل سوخته بودم. بخواهد بگويد:
٢٨٥
«إلهى! ... غُلَّتى لايُبَرِّدُها إلّا وَصْلُكَ، وَلَوْعَتى لايُطْفِئُها إلّالِقآؤُكَ، وَشَوْقى إلَيْكَ لايَبُلُّهُ إلّاالنَّظَرُ إلى وَجْهِكَ، وَقَرارى لايَقِرُّدُونَ دُنُوّى مِنْكَ، وَلَهْفَتى لايَرُدُّها إلّارَوْحُكَ.»
[٢]: (معبودا! سوز و حرارت دورنىام را جز وصالت فرو نمى نشاند، و آتش باطنىام را جز لقايت خاموش نمى كند، و شوقم به تو را جز نظر به روى [و اسماء و صفات] ات آب نمى زند، و قرارم جز با قرب و نزديكى به تو آرام نمىگيرد، و آه حسرتم را جز رحمتت [ويا: نسيم رحمتت] برنمى گرداند.- به گفته خواجه در جايى:
|
مىزنم هر نَفَس از دست فراقت فرياد |
آه! گر ناله زارم نرساند به تو باد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٤، ص ١٠٦.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.