جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٩ - غزل ٣٩ آن ترك پرى چهره كه دوش از بر ما رفت
|
روز و شب غصّه و خون مى خورم و چون نخورم |
چون ز ديدار تو دورم، به چه باشم دلشاد؟ |
|
|
تا تو از چشم من سوخته دل دور شدى |
اى بسا چشمه خونين كه دل از ديده گشاد[١] |
|
|
از پاى فتاديم چو آمد شب هجران |
در درد بمانديم چو از دست، دوا رفت |
|
آرى، هجران يار براى عاشق صادق، مردن، و ديدارش براى او زندگانى است، و مشاهدهاش دوا، و فراقش درد مى باشد. خواجه هم مى گويد: «از پاى فتاديم ...» بخواهد بگويد:
٢٨٦
«إلهى! ... سُقْمى لايَشْفيهِ إلّاطِبُّكَ، وَغَمّى لايُزيلُهُ إلّاقُرْبُكَ.»
[٢]: (معبودا! ... بيمارىام را جز طبابت تو بهبود نمى بخشد، و غم و اندوهم را جز قرب و نزديكى به تو زايل نمى سازد.- بگويد:
|
ساقيا! مايه شباب بيار |
يك دو ساغر شراب ناب بيار |
|
|
داروى درد عشق يعنى مى |
كوست درمان شيخ و شاب بيار |
|
|
گُل اگر رفت، گو: به شادى رو |
باده نابِ چون گلاب بيار[٣] |
|
|
دل گفت: وصالش، به دعا باز توان يافت |
عمرى است كه عمرم همه در كارِ دعا رفت |
|
خواستم به راهنمايى دل تنها با دعا وصال او را بدست آورم، بى آنكه همّت و مجاهده و بندگى با اخلاصى داشته باشم. چنين كردم ولى نتيجه اى نبخشيد، چرا كه دعا، اخلاص عمل را خواهان است؛ كه: «وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ»[٤]: (و خدا را.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٣، ص ٢٠٤.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٨، ص ٢٣٢.
[٤] - اعراف: ٢٩.