جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٩ - غزل ٥٥ در دير مغان آمد، يارم قدحى در دست
|
شمعِ دلِ دمسازان، بنشست چو او برخاست |
افغانِ نظربازان، برخاست چو او بنشست |
|
درگذشته، چون يار جلوه نمود، آتش بر افروخته دلدادگانِ جمال او فرو نشست؛ كه:
٤٢٣
«إلهى! .. غُلَّتى لا يُبَرّدُها إلّا وَصْلُكَ.»
[١]: (معبودا! ... سوز و حرارت درونىام را جز وصالت فرو نمى نشاند.)، و چون او از نظرشان غايب گشت، فريادشان برخاست.
كنايه ازاينكه: حضرتش تجلّى نمود، هنوز الفت با وى نگرفته بودم، به هجران خود مبتلايم نمود و آتش ديگر در دلم برافروخت و باز به ناله و زارىام واداشت. بخواهد بگويد:
|
به چشم مِهر اگر با من مَهْام را يك نظر بودى |
ازآن سيمين بدن كارم به خوبى خوبتر بودى |
|
|
اگر بُرقع برافكندى ازآن روى چو مَهْ روزى |
مدام از نرگس مستش جهان پرشور و شر بودى |
|
|
به وصلش گر مرا روزى زهجران فرصتى بودى |
مبارك ساعتى بودى چه خوش بودى اگر بودى[٢] |
|
|
گرغاليه خوشبو شد، درگيسوى او پيچيد |
ور وَسْمه كمانكش شد، با ابروى او پيوست |
|
اگر مظاهر عالم وجود را، جمال و كمالى است، در اثر همنشينى با محبوب مى باشد؛ كه:
«قُلْ: مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ، وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ؟!»[٣]: (بگو: كيست كه ملكوت و باطن همه چيز به دست اوست، و همه را پناه داده و كسى نمى تواند بر خلاف [خواست] او ديگرى را در پناه خود درآورد؟!- نيز: «فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِ.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٨، ص ٤٢٨.
[٣] - مؤمنون: ٨٨.