جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٤ - غزل ٥٣ ما هم اين هفته شد از شهر وبه چشمم سالى است
بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ.»[١]: (من از آنچه شما شريك خدا قرار مى دهيد، بيزارم.) فرمود، و سپس «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً، وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ.»[٢]: (براستى كه من مستقيم و استوار، روى و تمام وجود خويش را به [روى و اسماء و صفات] خدايى مىكنم كه آسمانها و زمين را نوآفرينى فرمود. و من هرگز از مشركان نيستم.) به زبان آورد، زيرا اين «وجه» و «ملكوت» او ٧ و ستاره و ماه و خورشيد است كه افول را شايسته نيستند.
خلاصه بخواهد با اين بيان بگويد: من در گذشته به مظاهر عالم جز به نظر مظهريّت تماشا نمى نمودم، چون معشوق جلوه نمود و به ملكوت خود و مظاهر راه يافتم، او را با خود و مظاهر، و همه را به او ديدم، و از اين گمان بيرون آمدم و به كلامِ
٤٠٥
«بِكَ عَرَفْتُكَ، وَأنْتَ دَلَلْتَنى عَلَيْكَ وَدَعَوْتَنى إلَيْكَ، وَلَوْلا أنْتَ لَمْ أدْرِ ما أنْتَ.»
[٣]: (به تو، تو را شناختم، و تو بودى كه مرا به خود رهنمون شده و خواندى، و اگر تو نبودى نمى دانستم كه تو چيستى.) آگاهى يافتم.
|
اى كه انگشت نمايى به كرم در همه شهر! |
وه! كه در كار غريبان، عجبت اهمالى است |
|
اى محبوبى كه در بزرگوارى و كرامت شهره آفاق هستى! نمىدانم چرا گره از كار عاشقان غريب و به هجران گرفتارت باز نمى نمايى و به وصالشان نايل نمى سازى؛ كه:
٤٠٦
«إلهى! بِذَيْلِ كَرَمِكَ أعْلَقْتُ يَدى، وَلِنَيْلِ عَطاياكَ بَسَطْتُ أمَلى ... ياأَكْرَمَ مَدْعُوّ! وَيامَنْ لا يُرَدُّ سآئِلُهُ و لا يُخَيَّبُ آمِلُهُ! يامَنْ بابُهُ مَفْتُوحٌ لِداعيهِ، وَحِجابُهُ مَرْفُوعٌ لِراجيهِ!.»
[٤]: (معبودا! به دامان كرم و بزرگوارى تو دست زدهام، و براى نيل به عطايايت آرزو گشادهام ... اى بزرگوارترين.
[١] - انعام: ٧٦.
[٢] - انعام: ٧٩.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٧.
[٤] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤- ١٤٥.