جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٦ - غزل ٥٣ ما هم اين هفته شد از شهر وبه چشمم سالى است
داريم» روشن شد. به گفته خواجه در جايى:
|
هركه او يك سَرِ مو، پندِ مرا گوش كند |
همچو من حلقه گيسوى تو در گوش كند |
|
|
گر ببيند دهن تنگ تو معصومِ زمان |
باده بر ياد لبت همچو شكر، نوش كند |
|
|
در چمن سوى گل و سوسن و نرگس بگذر |
تا زبان همه را حُسن تو خاموش كند |
|
|
دَرد من دوش به گوش تو رسانده است دلم |
خواهد امروز كه جان برسرآن جوش كند |
|
|
گرچه صد غصّه كشد حافظِ مسكين زفراق |
چون ببيند رُخ تو، جمله فراموش كند[١] |
|
درنتيجه با اين بيان اظهار اشتياق به ديدار ديگر او مى نموده؛ لذا مى گويد:
|
مژده دادند كه برما گذرى خواهى كرد |
نيّتِ خيرمگردان، كه مبارك فالى است |
|
معشوقا! نسيمهاى قدسىات، و يا انبياء و اولياء :، و يا اساتيد و راهنمايانمان كه در خلوت خاصّ تو جاى دارند، به ما مژده وصلت را دادند، من هم خود را براى ديدارت آماده نمودهام، «نيّتِ خيرمگردان، كه مبارك فالى است.». در جايى مىگويد:
|
شَمَمْتُ رَوْحَ وِدادٍ وَشِمْتُ بَرْقَ وِصالٍ |
بيا كه بوى تو را ميرم اى نسيم شمال! |
|
|
أحادِياً لِجمالِ الحَبيبِ! قِفْ إنْزِل |
كه نيست صبر جميلم در اشتياق جمال |
|
|
بيا كه نقش تو در زير هفت پرده چشم |
كشيدهام به تحريرِ كارگاهِ خيال |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٥، ص ٢٨٤.