جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٥ - غزل ٥٣ ما هم اين هفته شد از شهر وبه چشمم سالى است
خوانده شده! واى خدايى كه درخواست كننده از او رد نمى شود و آرزو كنندهاش نااميد نمىگردد! اى آنكه دَرِ رحمتش براى خوانندگان باز و پردهاش براى اميدواران برداشته شده است!- به گفته خواجه در جايى:
|
گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود؟ |
پيش پايى، به چراغ تو ببينم چه شود؟ |
|
|
يارب! اندر كَنَف سايه آن سرو بلند |
گر من سوخته يك دم بنشينم چه شود؟ |
|
|
آخراى خاتمِ جمشيدِ سليمانْ آثار! |
گرفتد عكس تو بر لعل نگينم چه شود؟[١] |
|
|
مىچكد شير هنوز ازلب همچون شكرش |
گرچه در عشوه گرى هرمژهاش قَتّالى است |
|
اگرچه اكنون محبوب با عشوه و ناز و تير مژگان و صفت جلالش درصدد كُشتن و نابودىام مى باشد، ولى در گذشته لب و صفت جمال، و يا شيرينى گفتار او آب حيات و زندگى تازه اى به من عنايت مى فرمود. حال هم كه به فراق مبتلا گشتهام كام خود را از ديدار گذشتهام شيرين مى يابم. در جايى مى گويد:
|
اى همه كار تو مطبوع وهمه جاى تو خوش! |
دلم از عشوه شيرينِ شكر خاى تو خوش |
|
|
شيوه ناز تو شيرين، خط و خال تو مليح |
چشم و ابروى تو زيبا، قد وبالاى تو خوش |
|
|
پيش چشم تو بميرم، كه بدان بيمارى |
مىكند درد مرا از رُخ زيباى تو خوش |
|
|
در رَهِ عشق كه از سيل فنا نيست گذار |
مىكنم خاطر خود را به تمنّاى تو خوش[٢] |
|
|
بعد از اينم نبود شائبه در جوهرِ فرد |
كه دهان تو براين نكته، خوش استدلالى است |
|
(سخنى عاشقانه است) بخواهد بگويد: محبوبا! پس ازاينكه در گذشته برايم تجلّى نمودى و به بساطت تو پى بردم، بر من گفتار آنان كه مى گويند: «جزء لايتجزّى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٢، ص ١٩١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٠، ص ٢٦٥.