جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٧ - غزل ٥١ خلوت گزيده را، به تماشا چه حاجت است
تصميم را بر خود متمركز گردان.) لذا مى گويد:
|
جانا! به حاجتى كه تو را هست با خداى |
آخر دمى بپرس كه ما را چه حاجت است |
|
اى محبوبى كه:
٦٤٢
«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً [ظ: خَفِيّاً].»
[١]: (من، گنجى پنهان بودم.) فرمودى و نيازى به غير خود نداشتى! امّا دوست داشتى شناخته شوى كه:
٧٤٨
«فَأحْبَبْتُ أنْ اعْرَفَ.»
[٢]: (كه دوستدار آن شدم تا شناخته شوم.) فرمودى و از گنج پنهان آشكار گردى تا تو را بشناسيم؛ كه:
٦٩٣
«فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَىْ اعْرَفَ.»
[٣]: (لذا مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم.)! «آخر دمى بپرس كه ما را چه حاجت است» حاجت ما غير از چيزى كه خود خواسته اى نمى باشد، بخواهد بگويد:
٨٦٣
«إلهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ، فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ، فَما أوْلَيْتَهُ؟! أيَحْسُنُ أنْ ارْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإحْسانِ مَوْصُوفاً؟!»
[٤]: (معبودا! كيست كه به التماس پذيرايىات بر تو فرود آمد و ميهمانىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم، با آنكه جز تو مولايى كه موصوف به احسان باشد، نمىشناسم؟!)؛ لذا مى گويد:
|
اى پادشاهِ حُسن! خدا را بسوختيم |
بارى، سؤال كن كه گدا را چه حاجت است |
|
|
اربابِ حاجتيم و زبانِ سئوال نيست |
در حضرت كريم، تمنّا چه حاجت است؟ |
|
دلبرا! تو پادشاه حُسنى و در جمال و زيبايى يكتايى، و ما گدايان در اشتياق ديدارت مى سوزيم و در مقابل عظمتت زبان سؤالمان نيست؛ زيرا «در حضرت.
[١] ( ١، ٢، ٣) بحار الانوار، ج ٨٧، ص ٣٤٤.
[٢] ( ١، ٢، ٣) بحار الانوار، ج ٨٧، ص ٣٤٤.
[٣] ( ١، ٢، ٣) بحار الانوار، ج ٨٧، ص ٣٤٤.
[٤] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.