جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٨ - غزل ٥١ خلوت گزيده را، به تماشا چه حاجت است
كريم تمنّا چه حاجت است؟»؛ امّا تو را سزد كه بپرسى گدا را چه حاجت است، بخواهد بگويد:
|
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند |
آيا بود كه گوشه چشمى به ما كنند؟ |
|
|
دردم نهفته، بِهْ ز طبيبانِ مدّعى |
باشد كه از خزانه غيبش دوا كنند |
|
|
چون حسن عاقبت نه به رندىّ و زاهدى است |
آن بِهْ كه كارِ خود به عنايت رها كنند |
|
|
حافظ! مُدام، وصل ميسّر نمى شود |
شاهان، كم التفات به حال گدا كنند[١] |
|
لذا مى گويد:
|
جامِ جهانْ نماست، ضميرِ مُنير دوست |
اظهار احتياج، خود آنجا چه حاجت است؟ |
|
آرى، دعا و خواستن، اظهار بندگى و نياز در پيشگاه معشوق حقيقى مى باشد، نه آگاه نمودن او چيزى را كه نمى داند. خواجه هم مى گويد: «جامِ جهانْ نماست، ضميرِ مُنير دوست»؛ زيرا بر او چيزى پوشيده نيست، كه: «أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ.»[٢]: (آگاه باش! كه همانا او به هرچيز احاطه دارد.- همچنين: «وَ هُوَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ.»[٣]: (و او به اسرار دلها آگاه است.- نيز: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ؟! ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ، وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ، وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا، ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ، إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٨، ص ٢١٩.
[٢] - فصّلت: ٥٤.
[٣] - حديد: ٦.