جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٧ - غزل ٩ صوفى! بيا، كه آينه صاف است جام را
واقتداء به پدرت آدم ابوالبشر ٧ نما. او چون مى دانست عيش فردا مرهون عيش در اين جهان است و مقامات و كمالات معنوى را در اينجا بايد بدست آورد، لذا اندكى بيش در بهشت نماند و آن را رها كرده و آمدن به اين عالم را اختيار نمود؛[١] كه: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[٢]: (بدرستى كه من جانشينى براى خود در زمين قرار مى دهم.).
از بيان حقّ سبحانه معلوم مى شود مقام خلافت را در اين عالم مى توان بدست آورد، و نيز از «ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ، فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى»[٣]: (سپس پروردگارش او را برگزيد و توبهاش را پذيرفته و هدايتش نمود) استفاده مى شود اين امر بايد به هدايت و توبه و اجتباى حقّ سبحانه صورت پذيرد.
|
در بزمِ عيش، يك دو قدح در كش و برو |
يعنى طمع مدار وصالِ دوام را |
|
چون به بزم و مجلس عيش با حضرت محبوب راه يافتى، از جمال او بهرهاى برگير و گذر كن؛ زيرا تا خود را كاملًا از عالم كَوْن نرهانيدى، نبايد دوام وصال را طمع داشته باشى. در جايى مى گويد:
|
شَربتى از لبِ لعلش نچشيديم و برفت |
رُوى مَهْ پيكر او سير نديديم و برفت |
|
|
گويى از صُحبت ما، نيك به تنگ آمده بود |
بار بر بست به گَرْدش نرسيديم وبرفت |
|
|
گفت: از خود بِبُرد، هر كه وصالم طلبد |
ما به امّيد وى از خويش بُريديم و برفت |
|
|
همچو حافظ، همه شب ناله و افغان كرديم |
كاى دريغا! به وداعش نرسيديم و برفت[٤] |
|
[١] - اين بيان از استنباط خواجه در بيتش استفاده مى شود.
[٢] - بقره: ٣٠.
[٣] - طه: ١٢٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٠، ص ٩٧.