جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٨ - غزل ٩ صوفى! بيا، كه آينه صاف است جام را
|
اى دل! شباب رفت و نچيدى گلى ز عمر |
پيرانه سر مكن هوسِ ننگ و نام را |
|
اى خواجه! و يااى سالك طريق! عمرت سپرى شد و جوانىات گذشت، و بهره اى از آن نبردى و قدمى در راه معرفت و شناخت دوست بر نداشتى و لحظهاى چشم دل به جمال او نگشودى؛ كه:
٥٤
«إنَّ عُمْرَكَ مَهْرُ سَعادَتِكَ، إنْ أنْفَذْتَهُ فى طاعَةِ رَبِّكَ
[١]: (بدرستى كه عمر تو كابين سعادت توست، اگر آن را در طاعت پروردگارت صرف نمايى.- نيز:
٥٥
«مَنْ أفْنى عُمْرَهُ فى غَيْرِ ما يُنْجيهِ، فَقَدْ أضاعَ مَطْلَبَهُ.»
[٢]: (هركس عُمرش را در غير آنچه مايه نجات اوست بيهوده صرف كند، مسلّماً مقصود خويش را گم خواهد كرد.) و همچنين:
٥٦
«إنَّما قَلْبُ الحَدَثِ كَالأرْضِ الخالِيَةِ، مَهْما الْقِىَ فيها مِنْ شَىْءٍ قَبِلَتْهُ.»
[٣]: (براستى كه قلب جوان همانند زمين خالى است كه هرچه [بذر] در آن افكنده شود، مىپذيرد.) اكنون كه به پيرى رسيدهاى، در فكر رسوايى مباش، كه عاشقى و دل به دوست دادن رسوايى و ننگ نامى در بر دارد. بخواهد بگويد:
٥٧
«إلهى! وَقَدْ أفْنَيْتُ عُمْرى فِى شِرَّةِ [شَرَهِ] السَّهْوِ عَنْكَ، وَأبْلَيْتُ شَبابى فى سَكْرَةِ التّباعُدِ مِنْكَ، إلهى! فَلَمْ أسْتَيْقِظْ أيّامَ اغْتِرارى بِكَ وَرُكُونى إلى سَبيلِ سَخَطِكَ.»
[٤]: (معبودا! و بدرستى كه عمرم را در حرص و نشاط [و يا: آز شديد] غفلت از تو فانى ساختم، و جوانىام را در بعد و دورى از تو فرسودم، بارالها! آنگاه در روزگار دليرىام بر تو و آسودنم به راه خشم و غضبت، بيدار نگشتم.)؛ با اين همه:
|
حافظ مريدِ جامِ جَمْ است اى صبا! برو |
از بنده، بندگى برسان شيخِ جام را |
|
اى باد صبا! و يااى آنان كه به كوى يار راه يافتهايد! بندگى و اخلاص ما را به شيخ جام برسان و بگو: خواجهات مريد و محتاج به جام جم و كمالات و مشاهدات و.
[١] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٢] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الشباب، ص ١٧٠.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.