جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٣ - غزل ٩ صوفى! بيا، كه آينه صاف است جام را
خطاب خواجه در اين غزل گاهى به زاهد است و گاهى به حضرت محبوب و گاهى به خود، با اين همه گفتارش بر اقتضاى حال معنوىاش بوده و از مشاهداتش خبر مى دهد، مىگويد:
|
صوفى! بيا، كه آينه صاف است جام را |
تا بنگرى صفاىِ مِىِ لَعْلْ فام را |
|
اى زاهد پشمينه پوش! بيا تا جمال يار را در جام وجود خود و مظاهر كه ظرف مشاهدات حضرت دوست مى باشند بدون هيچ مانعى نشانت دهم؛ كه: «أَلا! إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ. أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[١]: (آگاه باش! كه آنان از ملاقات پروردگارشان در شكّند. آگاه باش! كه همانا او به هر چيزى احاطه دارد.- نيز:
٤٨
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقّلات الأطْوارِ، أنَّ مُرادَكَ مِنّى أنْ تَتَعَّرَفَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ حَتَّى لا أجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[٢]: (معبودا! با پى در پى آمدن آثار و مظاهر و دگرگونى تحوّلات دانستم كه مراد تو از من اين است كه در هر چيز خودت را به من بشناسانى، تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.) كنايه از اينكه: مرا آگاهى بر اين معانى دادهاند؛ لذا مى گويد:
|
رازِ درون پرده، ز رندانِ مست پرس |
كاين حال نيست زاهدِ عالى مقام را |
|
[١] - فصّلت: ٥٤.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.