جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٩ - غزل ٥١ خلوت گزيده را، به تماشا چه حاجت است
عَلِيمٌ.»[١]: (آيا نديدى كه خداوند به تمام آنچه كه در آسمانها و زمين است آگاه مى باشد؟! هيچ سخن دَرْ گوشى سه نفره اى نيست جز آنكه او چهارمين آنان مى باشد، و نه پنج نفره اى مگر آنكه كه او ششمين ايشان است، و نه كمتر و نه بيشتر ازاين جز آنكه هر كجا كه باشند، او با آنان است، سپس در روز قيامت ايشان را ازآنچه انجام داده اند با خبر مى سازد؛ براستى كه خداوند به هرچيز دانا و آگاه است.) بخواهد بگويد:
|
مردُمِ ديده ما، جز به رُخَت ناظر نيست |
دلِ سرگشته ما، غير تو را ذاكر نيست |
|
|
من كه از آتشِ سوداى تو، آهى نكشم |
كِىْ توان گفت: كه برداغ، دلم صابر نيست |
|
|
سرِ پيوندِ تو تنها، نه دلِ حافظ راست |
كيست آن كَشْ سَرِ پيوند تو در خاطر نيست؟![٢] |
|
|
آن شد كه بارِ منّتِ ملّاح بُردَمى |
گوهر چودست داد، به دريا چه حاجت است؟ |
|
آرى، سالك و عاشقِ ديدار دوست، عمرى ندانسته براى بدست آوردن مقصودش به هر كجا و هرچيزى كه احتمال مى دهد به معشوقش راهنمايش مىشود، دست مى زند؛ غافل ازاينكه اوبا خود وى مى باشد و گفته اند خواجه هم «اوَيْسى» بوده، عمرى در طلب گمشده خود مى گشته، تا آنكه با راهنمايى استاد بر او روشن شده كه گمشدهاش با اوست بايد از خود تمنّايش كند؛ لذا مى گويد: «آن شد كه بارِ منّتِ ملّاح بُردَمى» يعنى، آن روزگار گذشت كه گوهر حقيقى خود و.
[١] - مجادله: ٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٦، ص ١٠٨.