جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢١ - غزل ٥١ خلوت گزيده را، به تماشا چه حاجت است
(كى غايب بوده اى تا نيازمند راهنمايى باشى كه بر تو رهنمون شود؟! و چه هنگام دور بوده اى كه آثار و مظاهر ما را به تو واصل سازند؟!)
|
محتاجِ جنگ نيست، گرت قصدِ خون ماست |
چون رَخت ازآنِ توست، به يغما چه حاجت است؟ |
|
محبوبا! اگر ريختن خون و فناى ما را اراده نمودهاى، نيازى به جنگ و درگيرى و سرزنش و تندى با عاشقانت نيست، هستىمان از تو مى باشد و از خود چيزى نداشته و نداريم، آتشى از عشق خود بفرست و خرمن وجودمان بسوزان تا لايق درگاهت گرديم كه آن منتهاى آرزوى ماست. به گفته خواجه در جايى:
|
روى بنما و وجود خودم از ياد ببر |
خرمنِ سوختگان را همه گو باد ببر |
|
|
ما كه داديم دل و ديده به طوفانِ بلا |
گو بيا سيلِ غم و خانه ز بنياد ببر |
|
|
بعد ازاين، چهره زرد من و خاكِ دردوست |
باده پيش آور و اين جانِ غَمْ آباد ببر[١] |
|
|
اى عاشق گدا! چو لبِ روح بخش يار |
مىداندت وظيفه، تقاضا چه حاجت است؟ |
|
اى خواجه و يااى سالك عاشق! اكنون كه دانستى معشوق، نيازت را مى داند و مىخواهد از لب روح بخشش آب حياتت بخشد و زندگى تازه اى به تو دهد، احتياجى به تقاضاى آن نمى باشد، تنها از تو گدايى را طالب است و آن را دارا مىباشى؛ به گفته خواجه در جايى:
|
به سرّ جامِ جَمْ آنگه نظر توانى كرد |
كه خاك ميكده، كُحْلِ بَصَر توانى كرد |
|
|
گدايىِ دَرِ ميخانه، طُرْفه اكسيرى است |
گراين عمل بكنى، خاك، زَرْ توانى كرد |
|
|
گُلِ مراد تو، آنگه نقاب بگشايد |
كه خدمتش، چو نسيمِ سَحَر توانى كرد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٧، ص ٢٣١.