شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٩٣ - حكايت(٦) شنيدم كه داراى فرخ تبار
|
دوان آمدش[١] گلهبانى به پيش |
به دل گفت: داراى فرخنده كيش |
|
|
مگر دشمن است اينكه آمد به جنگ |
ز دورش بدوزم به تير خدنگ[٢] |
|
|
كمان كيانى[٣] به زه راست كرد |
به يكدم وجودش عدم[٤] خواست كرد |
|
|
بگفت: اى خداوند ايران[٥] و تور[٦]، |
كه چشم بد از روزگار تو دور، |
|
[١] آمدش: ضمير متصل« ش» متمم است، براى« به پيش» بنابراين متمم باواسطه است.
[٢] خدنگ: نام درختى است داراى چوب محكم كه از آن نيزه وزين ميساختهاند بنابراين، اضافه تير به خدنگ اضافه بيان جنس است و مجازا خدنگ به معنى« مستقيم» آمده است و در صورتيكه معنى مجازى مراد باشد« خدنگ» صفت است براى« تير».
[٣] - كيانى: منسوب به كيان و كيان جمع كى ميباشد كه در اصل اوستايى« كوى» به معنى امير و به معنى پيشواى يكى از كيشهاى آريايى و به معنى امير جبار و به تدريج در معنى پهلوان و پاكيزهخوى استعمال شده است. به نامهاى افراد دومين خاندان سلطنتى داستانى ايران، لفظ كى اضافه ميشده است از قبيل كيكاووس، كىآرش. افراد سلسله داستانى كيانى عبارتند از: كيقباد، كيكاووس، كيخسرو، كى لهراسب، گشتاسب، بهمن، هما، داراب، دارا. اما نام كيومرث كه از سلسله پيشداديان است، در اصل كيومرت بوده به معنى مرد زنده.
[٤] عدم خواست كرد: خواست معدوم و نابود كند( مصدرهاى عربى در معنى مفعول زياد استعمال ميشود). كرد در اينجا مصدر مرخم است. در بعضى نسخهها« به يك چوبه تيرش عدم خواست كرد» ضبط شده است.
[٥] ايران: در پهلوى مأخوذ از« ايريا» نام قوم آريا كه معنى اصلى آن نجيب است و« الف و نون» ايران ادات نسبت ميباشد. برحسب داستانهاى قديم، فريدون كشور خود را ميان سه فرزند خويش تور و سلم( سرم) و ايرج تقسيم كرد و هر قسمت به نام يكى از پسران فريدون ناميده شد و سهم پسر كوچكتر كه ايرج بود ايران نام گرفت.
[٦] تور: در اينجا مخفف توران است و توران نام كشورى بوده است آن طرف رود جيحون پيوسته به خوارزم كه تا درياچه آرال امتداد داشته. در زمان پيشداديان و كيان مملكت توران با كشور ايران در جنگ بوده است و پادشاه داستانى معروف توران افراسياب است.
تور به معنى پهلوان و دلير است، ولى چون تورانيان با ايرانيان دشمن بودند، تور معنى« وحشى» به خود گرفته است.- ميدانيم در سلسله هخامنشى سه پادشاه، داريوش نام داشتهاند و داريوش سوم از اسكندر شكست خورد. گويا در اين منظومه مراد از دارا، داراى اكبر باشد و فرختبار هم ايهامى و شايد اشارهيى باشد به داستان داراب كه در شاهنامه بتفصيل آمده است.