شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٩٤ - حكايت(٦) شنيدم كه داراى فرخ تبار
|
من آنم كه اسبان شهپرورم |
به خدمت بدين مرغزار اندرم |
|
|
ملك را[١] دل رفته آمد به جاى |
بخنديد و گفت: نكوهيده راى[٢]، |
|
|
ترا ياورى كرد فرخ سروش[٣] |
وگرنه زه، آورده بودم به گوش |
|
|
نگهبان مرعى[٤] بخنديد و گفت، |
نصيحت ز منعم نبايد نهفت |
|
|
نه تدبير محمود و راى نكوست |
كه دشمن نداند شهنشه ز دوست |
|
|
چنانست در مهترى شرط زيست، |
كه هر كهترى را بدانى كه كيست |
|
|
مرا بارها در حضر[٥] ديدهاى |
ز خيل و چراگاه پرسيدهاى |
|
|
كنونت به مهر آمدم پيشباز |
نميدانيم از بدانديش باز[٦] |
|
|
توانم من اى نامور شهريار |
كه اسبى برون آرم از صد هزار |
|
|
مرا گلهبانى به عقل است و راى |
تو هم گله خويشتن را، بپاى[٧] |
|
|
در آن تخت و ملك از خلل غم بود، |
كه تدبير شاه از شبان كم بود |
|
|
تو كى بشنوى ناله دادخواه، |
به كيوان[٨] برت كله[٩] خوابگاه! |
|
[١] ملك را: مضاف اليه تفكيك شده است براى« دل».
[٢] نكوهيده راى: صفت مركب به معنى دارنده فكر و عقيده ناپسند و ضعيف.
اشاره به آن دارد كه كار گلهبان در نظر شاه جاهلانه مىنموده است.
[٣] - سروش: معنى اصلى آن چنانكه در اوستا آمده، مطيع و نيوشا است و نام خاص فرشتهيى نيز هست كه در آيين زرتشتى مظهر اطاعت بوده است و زردشتيان متأخر، رسانيدن وحى را هم از خصوصيات او دانستهاند و او را در حكم جبرئيل پنداشتهاند. برخى هم سروش را بر ايزدان و امشاسپندان اطلاق كردهاند و سروش نام هفدهمين روز هر ماه نيز بوده است اما در اينجا سروش به عنوان نام خاص فرشتهيى مراد است.
[٤] مرعى: چراگاه، اسم مكان از« رعى» است.
[٥] حضر: حضور.
[٦] نميدانيم از بدانديش باز: مرا كه اكنون از روى مهر و دوستى به پيش بازآمدهام، از بدانديش باز نمىشناسى و دشمن مىپندارى.
[٧] بپاى: مراقب باش.
[٨] كيوان: نام فارسى« زحل» است كه در نجوم امروز ششمين سياره بزرگ است و در نجوم قديم هفتمين سياره بشمار ميرفته. لفظ كيوان مأخوذ از زبان كلدانى و زبان عبرى- است و در عربى به واسطه دورى زياد آن از زمين آنرا« زحل» خواندهاند و در نزد عرب و عبرانيان و روميان زحل ستاره نحس است و زحل و مريخ در ادب عرب دو ستاره نحس( نحسان) معرفى شدهاند. در زبانهاى اروپايى زحلenrutaS ناميده ميشود و در زبان انگليسى روز شنبه، روز زحل است. زحل حجمش هفتصد برابر زمين است و قطر آن ٢٨٥٠٠٠ كيلومتر و دوران حركت انتقاليش بيست و نه سال و نيم ميباشد و دور آنرا حلقهيى نورانى فرا گرفته و حلقه داراى سه منطقه است همچنين زحل، ده قمر نزديك بيكديگر دارد كه تمايز آنها با چشم دشوار است. در افسانههاى يونانى زحل خداوند كشاورزى است كه چون« ژوپيتر» او را از آسمان راند، به زمين آمد، به مردم كشاورزى آموخت و مايه وفور نعمت شد اما در ادب فارسى، پاسبانى جهان را به كيوان نسبت مىدهند.
[٩] كله:( با كسر اول و فتح و تشديد ثانى): سراپرده، مراد مصراع اين است كه سقف سراپرده چنان بلند است كه به كيوان ميرسد.