شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٥٩ - حكايت(٢) كهنسالى آمد به نزد طبيب
|
هم از بامدادان در كلبه بست[١]، |
به از سود و سرمايه دادن ز دست |
|
|
جوان[٢] تا رساند سياهى به نور، |
برد پير مسكين سياهى به گور |
|
حكايت (٢) [كهنسالى آمد به نزد طبيب ....]
|
كهنسالى آمد به نزد طبيب |
ز ناليدنش تا به مردن قريب: |
|
|
كه دستم[٣] به رگ برنه، اى نيك راى |
كه پايم همى بر نيايد ز جاى |
|
|
بدان ماند اين قامت خفتهام[٤]، |
كه گويى به گل در فرورفتهام |
|
|
برو گفت: دست از جهان در گسل |
كه پايت قيامت برآيد ز گل |
|
|
نشاط جوانى ز پيران مجوى، |
كه آب روان باز نايد به جوى |
|
|
اگر در جوانى زدى دست و پاى، |
در ايام پيرى بهش[٥] باش و راى |
|
|
چو دوران عمر از چهل درگذشت، |
مزن دست و پا كابت از سر گذشت |
|
|
نشاط از من آنگه رميدن گرفت، |
كه شامم سپيده دميدن گرفت |
|
|
ببايد هوس كردن از سر بدر، |
كه دور هوسبازى آمد بسر |
|
|
به سبزه كجا تازه گردد دلم؟ |
كه سبزه بخواهد دميد از گلم |
|
|
تفرجكنان در هوا و هوس، |
گذشتيم بر خاك بسيار كس |
|
|
كسانى كه ديگر به غيب اندرند، |
بيايند و بر خاك ما بگذرند |
|
|
دريغا كه فصل جوانى برفت |
به لهو و لعب زندگانى برفت |
|
[١] بست: مصدر مرخم بستن.
[٢] جوان تا رساند سياهى به نور: تا جوان ظلمت خود را به نور تبديل كند و از ظلمت جهل بجهان دانش درآيد، پير اگر دچار ظلمت باشد، پايان سياهى ظلمت وى به گور منتهى ميشود.( عبارت سياهى به نور رسانيدن مقتبس است از آيه ٢٥٩ از سوره بقره« يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ) در بعضى نسخهها در مصراع دوم بجاى« سياهى»،« سپيدى» آمده كه مراد از آن موى سپيد يا كفن سپيد است.
[٣] - كه دستم به رگ برنهاى نيكراى: نبضم را بگير. ضمير« م» مضاف اليه است براى رگ.
[٤] خفته: در نسخه فروغى چفته كه با فتح اول به معنى خميده و تا شده است از ريشه پهلوى چفتاين.
[٥] بهش: باهوش- هوشيار.