شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٨١ - حكايت(٢) مرا در سپاهان يكى يار بود
|
مدامش به خون، دست و خنجر خضاب[١] |
بر آتش دل خصم ازو چون كباب |
|
|
نديدمش روزى كه تركش نبست، |
ز پولاد پيكانش[٢] آتش نجست |
|
|
دلاور به سرپنجه گاو زور، |
ز هولش به شيران درافتاده شور |
|
|
به دعوى چنان ناوك[٣] انداختى، |
عدو را[٤] دو تن از يك انداختى |
|
|
چنان خار در گل نديدم كه رفت |
كه پيكان او در سپرهاى زفت[٥] |
|
|
نزد تارك[٦] جنگجويى به خشت، |
كه خود و سرش را نه درهم سرشت |
|
[١] خضاب:( با كسر اول). رنگ- رنگ يا حنا بر مو يا دست و پاى.
[٢] پيكان: نوك تير و تبر.
[٣] - ناوك: تير.
[٤] عدو را دو تن از يك انداختى: با يك تير دو دشمن را از پاى درميآورد. نسخه بدل اين مصراع چنين است:
چو عذرا بهر يك يك انداختى. عذرا در اصطلاح نرد قديم- كسى كه يازده نوبت متوالى از حريف مىبرد و سه برابر آنچه حريف گرو ميگذاشت مىستد و هرگاه از حريف دوم هم يازده نوبت ميبرد ميگفتند« وامق» برد و دو برابر آنچه داشت مىستد. بنابر ضبط برخى نسخهها:« كه عذرا بهر يك، يك انداختى»، سودى،« عذرا» را برج قوس معرفى كرده و پس از آن آنرا سومين برج خوانده است و حال آنكه سومين برج جوزا است و عذرا برج سمبله است كه ششمين برج مىباشد. آنگاه سودى، بر مبناى آنكه مراد از عذرا، جوزا باشد، مصراع را چنين تعبير كرده كه با يك تير هردو پيكر عذرا را ميزد.
[٥] زفت: ستبر و سفت.
[٦] تارك:( با فتح سوم): فرق سر، ميان سر.- از آنان به امارت رسيدند، چنانكه يعقوب ليث صفار يكى از آنهاست. عيارپيشگى با تصوف درآميخت و مسلك فتوت و سازمان فتيان را بنيان نهاد و در اين باب كتابهاى بسيار به عربى و فارسى نوشته شده كه از جمله آنهاست:« فتوتنامه» گردآورده مولانا حسين كاشفى.