شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٤٩ - حكايت(٧) يكى پادشهزاده در گنجه بود
|
چو بدعهد را نيك خواهى ز بهر، |
چه بد خواستى بر سر خلق شهر؟ |
|
|
چنين گفت بيننده تيزهوش: |
چو سرّ سخن در نيابى مجوش |
|
|
به طامات، مجلس نياراستم |
ز دادآفرين توبهاش خواستم، |
|
|
كه هرگه كه باز آيد از خوى زشت، |
به عيشى رسد جاودان در بهشت |
|
|
همين پنجروز است عيش مدام، |
به ترك[١] اندرش عيشهاى مدام |
|
|
حديثى كه مرد سخنساز گفت، |
كسى زآنميان با ملك باز گفت |
|
|
ز وجد، آب در چشمش آمد چو ميغ |
بباريد بر چهره، سيل دريغ |
|
|
به نيران[٢] شوق اندرونش بسوخت |
حيا[٣] ديده بر پشت پايش بدوخت |
|
|
بر نيك محضر فرستاد كس |
در توبه كوبان: كه فريادرس[٤] |
|
|
قدمرنجه فرماى تا سر نهم |
سر جهل و ناراستى برنهم |
|
|
دو رويه[٥] ستادند بر در سپاه |
سخنپرور آمد در ايوان شاه |
|
|
شكر ديد و عناب و شمع و شراب |
ده از نعمت آباد و مردم خراب |
|
|
يكى غايب از خود يكى نيم مست |
يكى شعرگويان صراحى[٦] به دست |
|
|
ز سويى برآورده مطرب خروش |
ز ديگر سو آواز ساقى: كه نوش[٧] |
|
[١] به ترك اندرش عيشهاى مدام: اشاره دارد به مذهب فلسفى رواقيان كه لذت را در ترك لذت مىدانستند و سعدى خود گويد:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٢] نيران:( جمع نار): آتشها.
[٣] - حيا ديده بر پشت پايش بدوخت: حيا، مسند اليه و ديده مفعول بيواسطه است. يعنى شرم او را وادار كرد كه سر بزير افكند و در حال نشستن به پشت پاى خويش نگاه كند.
[٤] در توبه كوبان ...: مراد اينست كه شاهزاده از اعمال خود شرمنده شد و پيش پارسا فرستاد، تا در حضور او توبه كند.
[٥] دورويه: در دو صف.
[٦] صراحى:( با ضم اول) به جاى صراحيه( در عربى) ظرف شراب را گويند.
[٧] نوش: فعل امر از نوشيدن.