شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٤٨ - حكايت(٧) يكى پادشهزاده در گنجه بود
|
تنى چند برگفت او مجتمع[١] |
چو عالم نباشى كم از مستمع[٢] |
|
|
چو بىعزتى پيشه كرد آن حرون[٣]، |
شدند آن عزيزان خراب اندرون[٤] |
|
|
چو منكر[٥] بود پادشه را قدم، |
كه يارد زد از امر معروف دم؟ |
|
|
تحكم كند سير بر بوى گل |
فرو ماند آواز چنگ از دهل |
|
|
گرت نهى منكر برآيد ز دست، |
نشايد چو بيدست و پايان نشست |
|
|
و گر دست[٦] قدرت ندارى، بگوى، |
كه پاكيزه گردد به اندرز، خوى |
|
|
چو دست و زبان را نماند مجال، |
به همت نمايند مردى رجال[٧] |
|
|
يكى پيش داناى خلوتنشين، |
بناليد و بگريست سر بر زمين: |
|
|
كه بارى برين رند ناپاك و مست، |
دعا كن كه ما بىزبانيم و دست |
|
|
دمى سوزناك از دلى باخبر، |
قويتر كه هفتاد تيغ و تبر |
|
|
برآورد مرد جهانديده دست، |
بگفت: اى خداوند بالا و پست، |
|
|
خوش است اين پسر وقتش از روزگار، |
خدايا، همه وقت او خوش بدار |
|
|
كسى گفتش: اى قدوه[٨] راستى، |
برين بد چرا نيكويى خواستى! |
|
[١] مجتمع:( با كسر م دوم) اسم فاعل از اجتماع. يعنى چند نفر براى شنيدن گفتار او گرد او جمع بودند و همه افراد آن اجتماع گفتار او را مىپذيرفتند.
[٢] كم از مستمع: يعنى اگر دانشمند نيستى، لااقل مستمع باش.
[٣] - حرون:( با فتح اول) لفظ عربى است- استر سركش، جمع آن، حرن( با دو ضمه).
[٤] خراب اندرون: صفت مركب. مراد بدنهاد است.
[٥] چو منكر بود پادشه را قدم: هرگاه عمل و اقدام پادشه ناشايسته و منكر باشد كه ميتواند امر معروف كند؟
[٦] و گر دست قدرت ندارى، بگوى: اشاره دارد به اين حديث« و انكر المنكر بلسانك و يدك و الا تقدر فبقلبك».
[٧] چو دست و زبان را ...: هرگاه پيشگيرى از فعل منكر با زبان و دست ممكن نشود، مردان خدا بوسيله همت و اعتقاد قلبى و سلوك خود راه مردانگى و طريق الهى را بافراد بدكار نشان ميدهند.
[٨] قدوه:( با ضم اول) پيشوا، راهنما.