شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٢٧ - حكايت(١٨) به شهرى در از شام غوغا فتاد
حكايت (١٦) [مگر ديده باشى كه در باغ و راغ ....]
|
مگر ديده باشى كه در باغ و راغ[١]، |
بتابد به شب كرمكى چون چراغ |
|
|
يكى گفتش: اى كرمك شبفروز، |
چه بودت كه بيرون نيايى به روز؟ |
|
|
ببين كاتشى كرمك خاكزاد، |
جواب از سر روشنايى چه داد: |
|
|
كه من روز و شب جز به صحرانيم، |
ولى پيش خورشيد پيدا نيم |
|
حكايت (١٧) [ثنا گفت بر سعد زنگى كسى ....]
|
ثنا گفت بر سعد زنگى[٢] كسى، |
كه بر تربتش باد رحمت بسى |
|
|
درم داد و تشريف[٣] و بنواختش |
به مقدار خود منزلت ساختش |
|
|
چو «اللّه[٤] بس» ديد بر نقش زر، |
بشوريد و بركند خلعت زبر |
|
|
ز سوزش چنان شعله در جان گرفت، |
كه برجست و راه بيان گرفت |
|
|
يكى گفتش از همنشينان دشت: |
چه ديدى كه حالت دگرگونه گشت؟ |
|
|
تو اول زمين بوسه دادى به جاى، |
نبايستى آخر زدن پشت پاى |
|
|
بخنديد: كاول ز بيم و اميد، |
همى لرزه بر تن فتادم چو بيد |
|
|
به آخر ز تمكين «اللّه بس» |
نه چيزم به چشم اندر آمد نه كس |
|
حكايت (١٨) [به شهرى در از شام غوغا فتاد ....]
|
به شهرى در از شام غوغا فتاد |
گرفتند پيرى مبارك نهاد |
|
|
هنوز آن حديثم به گوش اندر است |
چو قيدش نهادند بر پاى و دست، |
|
[١] راغ: مأخوذ از لهجه سغدى، به معنى مرغزار و صحرا و دامنه كوه كه رو به صحرا باشد.
[٢] سعد بن زنگى: پنجمين اتابك فارس از ٥٩٩ تا ٦٢٨ پدر ابو بكر، ممدوح سعدى است. اين بيت و هفت بيت بعد از آن در پاورقى نسخه على يف ضبط شده.
[٣] - تشريف: مفتخر ساختن، در اينجا مراد خلعت دادن است.
[٤] اللّه بس: ترجمه« حسبى اللّه» كه در آخرين سوره از سوره توبه آمده و بنابر احاديث، نقش خاتم حضرت رضا حسبى اللّه بوده است و در اينجا مراد اين است كه وقتى درويش به سكه زر نگاه كرد و نقش« اللّه بس» را كه نقش سكه سعد زنگى بود مشاهده كرد شوريده شد، زيرا دانست كه در برابر خدا هيچچيز و هيچكس به چيزى شمرده نميشود.