شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢١٧ - حكايت(٦) شنيدم كه پيرى شبى زنده داشت
|
زر از بهر چيزى خريدن نكوست، |
چه خواهى[١] خريدن به از ناز دوست؟ |
|
|
گر از[٢] دلبرى دل به تنگ آيدت، |
دل غمگسارى به چنگ آيدت |
|
|
مبر تلخ عيشى ز روى ترش |
به آب دگر آتشش باز كش |
|
|
ولى گر به خوبى ندارد نظير، |
به اندك دلآزار، تركش مگير |
|
|
توان از كسى دل بپرداختن، |
كه دانى كه بىاو توان ساختن |
|
حكايت (٦) [شنيدم كه پيرى شبى زنده داشت ....]
|
شنيدم كه پيرى شبى زنده داشت |
سحر دست حاجت به حق برفراشت |
|
|
يكى هاتف انداخت در گوش پير: |
كه بيحاصلى، رو سر خويش گير |
|
|
برين در، دعاى تو مقبول نيست |
به خوارى[٣] برو يا بزارى بايست |
|
|
شب ديگر از ذكر و طاعت نخفت |
مريدى ز حالش خبر يافت، گفت: |
|
|
چو ديدى كز آن روى بستست در، |
به بيحاصلى سعى چندين مبر |
|
|
به ديباچه بر، اشك ياقوت فام، |
به حسرت بباريد و گفت: اى همام، |
|
|
به نوميدى آنگه بگرديدمى، |
ازين ره كه راهى دگر ديدمى، |
|
|
مپندار گر وى عنان برشكست، |
كه من باز دارم ز فتراك، دست |
|
|
چو خواهنده محروم گشت از درى، |
چه غم! گر شناسد در ديگرى |
|
|
شنيدم كه راهم درين كوى نيست، |
ولى هيچ راه دگر روى نيست |
|
|
درين بود سر بر زمين فدا، |
كه گفتند در گوش جانش ندا: |
|
[١] چه خواهى ...: در نسخه على يف:« نخواهى خريدن به از ياد دوست».
[٢] گر از دلبرى دل بتنگ آيدت: در اين بيت و ابيات بعدى پس از آنكه شيخ اجل در باب عشق حقيقى سخن رانده و اصل توحيد و وحدت را لازم شناخته در باب عشق مجازى، عاشقان را تسلى داده است كه اگر دلبرى از دست برود، غمگسارى ديگر به چنگ خواهد آمد. پس زندگى را با روى ترش دلبر، ملول و تلخ مگردان و براى كشتن آتش خشم او آب لطف ديگرى را جستجو كن. مگر اينكه بىنظير باشد كه در آن صورت، اندك كدورت و آزار نبايد موجب ترك دلدار شود. در نسخه على يف بجاى« دگر غمگسارى»« دل غمگسارى» ضبط شده است.
[٣] - به خوارى برو، يا به زارى بايست: مراد بيت اينست كه: چه به خوارى بروى و چه به زارى بايستى، دعاى تو پذيرفته درگاه نيست.