شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢١٥ - حكايت(٤) يكى شاهدى در سمرقند داشت
|
گرت بار ديگر ببينم به تيغ، |
چو دشمن ببرم سرت بيدريغ |
|
|
كسى گفتش: اكنون سر خويش گير، |
از اين سهلتر مطلبى پيش گير |
|
|
نپندارم اين كام حاصل كنى، |
مبادا كه جان در سر دل كنى |
|
|
چو مفتون صادق ملامت شنيد، |
به درد از درون نالهيى بركشيد[١]: |
|
|
كه بگذار تا زخم تيغ هلاك، |
بغلتاندم لاشه در خون و خاك |
|
|
مگر پيش دشمن بگويند و دوست: |
كه اين كشته دست و شمشير اوست |
|
|
نمىبينم از خاك كويش گريز، |
به بيداد، گو: آبرويم بريز |
|
|
مرا توبه فرمايى اى خودپرست! |
ترا توبه زين گفتن اوليتر است |
|
|
ببخشاى بر من كه هرچ او كند، |
وگر قصد خون است، نيكو كند |
|
|
بسوزاندم هر شبى آتشش |
سحر زنده گردم به بوى خوشش |
|
|
اگر ميرم امروز در كوى دوست، |
قيامت زنم خيمه پهلوى دوست |
|
|
مده تا توانى درين جنگ پشت، |
كه زنده است سعدى كه عشقش بكشت |
|
|
يكى تشنه ميگفت و جان ميسپرد، |
خنك نيكمردى كه در آب مرد |
|
|
بدو گفت نابالغى: كاى عجب! |
چو مردى[٢]، چه سيراب، چه خشك لب |
|
|
بگفتا نه آخر دهان تر[٣] كنم |
كه تا جان شيرينش در سر كنم؟ |
|
|
فتد تشنه در آبدان عميق، |
كه داند كه سيراب ميرد غريق |
|
|
اگر عاشقى، دامن او بگير |
وگر گويدت: جان بده، گو: بگير |
|
|
بهشت تنآسايى آنگه خرى، |
كه بر دوزخ نيستى بگذرى |
|
|
دل تخمكاران بود رنجكش |
چو خرمن برآيد بخسبند خوش |
|
[١] نابالغ: نارسيده- راه طلب نپيموده
[٢] چو مردى چه سيراب، چه خشك لب: به قول خيام« دنيا پس مرگ ما چه دريا، چه سراب».
[٣] - بگفتا نه آخر دهان تر كنم. مرد عاشقپيشه گفت: آخر نه اينست كه من بايد جان شيرين در سر عشق او بدهم، پس بهتر آنست كه همچون محتضران در آخرين نفس، دهان با آب تر سازم. تشنه از آن جهت خود را در آبدان ژرف مىافكند، كه مىداند شخص غرق شده سيراب خواهد شد. منهم مىخواهم غرق در آب عشق او شوم، تا در حال سيراب بودن از محبت بميرم.