شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٠٢ - حكايت(٢٦) شنيدم كه مردى غم خانه خورد
|
جهانسوز را كشته بهتر چراغ |
يكى به، در آتش كه خلقى به داغ |
|
|
هر آنكس كه بر دزد رحمت كند |
به بازوى خود كاروان مىزند. |
|
|
جفاپيشگان را بده سر به باد |
ستم بر ستمپيشه عدلست و داد |
|
حكايت (٢٦) [شنيدم كه مردى غم خانه خورد ....]
|
شنيدم كه مردى غم خانه خورد، |
كه زنبور بر سقف او لانه كرد |
|
|
زنش گفت از اينان چه خواهى؟ مكن، |
كه مسكين پريشان شود از وطن |
|
|
بشد مرد دانا پس كار خويش |
گرفتند يك روز زن را به نيش |
|
|
زن بيخرد بر در و بام و كوى، |
همى كرد فرياد و ميگفت شوى: |
|
|
مكن روى بر مردم اى زن ترش، |
تو گفتى: كه زنبور مسكين مكش |
|
|
كسى با بدان نيكوى چون كند، |
بدان را[١] تحمل بدافزون كند |
|
|
چو اندر[٢] سرى بينى آزار خلق، |
به شمشير تيزش بيازار حلق |
|
|
سگ آخر كه باشد كه خوانش نهند! |
بفرماى تا استخوانش دهند |
|
|
چه نيكو زده است اين مثل پير ده: |
ستور[٣] لگدزن، گرانبار به |
|
|
اگر نيكمردى[٤] نمايد عسس، |
نيارد به شب خفتن از دزد كس |
|
|
نى و نيزه در حلقه كارزار، |
بقيمتتر از نيشكر صد هزار |
|
|
نه هركس سزاوار باشد به مال: |
يكى مال خواهد يكى گوشمال |
|
|
چو گربهنوازى، كبوتر برد |
چو[٥] فربه كنى گرگ، يوسف درد |
|
|
بنايى كه محكم ندارد اساس، |
بلندش مكن ور كنى، زو هراس[٦] |
|
[١] بدان را تحمل بدافزون كند: بردبارى در مقابل بدان مايه جسارت آنان و افزودن بدكارى آنان خواهد شد. نظير از متنبى« ان انت اكرمت اللئيم تمردا».
[٢] چو اندر سرى ...: در اين بيت ميان« خلق» و« حلق» جناس خط رعايت شده است.
[٣] - ستور: در متن« على يف»« كه اسب» ضبط شده.
[٤] اگر نيكمردى نمايد عسس: اگر عسس( پاسبان شبگرد) از خود نيكى و نيكمردى نشان دهد دزدان جسور ميشوند و مردم از بيم آنان قدرت خفتن ندارند. عسس در عربى جمع است و مفرد آن« عاس با تشديد سين» است، در عربى مفرد آن كمتر به كار ميرود و در فارسى عسس در معنى مفرد مىآيد.
[٥] چو فربه كنى گرگ يوسف درد: اشاره دارد به داستان گرگ و يوسف كه در آيه ١٧ از سوره يوسف آمده است.
[٦] هراس: فعل امر از مصدر هراسيدن.