شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٠٣ - حكايت(٢٦) شنيدم كه مردى غم خانه خورد
|
چه خوش گفت بهرام[١] صحرانشين، |
چو يكران[٢] توسن زدش بر زمين: |
|
|
دگر اسبى[٣] از گله بايد گرفت، |
كه گر سركشد، باز شايد گرفت |
|
|
ببند اى پسر، دجله در آبكاست[٤]، |
كه سودى ندارد چو سيلاب خاست |
|
|
چو گرگ خبيث آمدت در كمند، |
بكش، ورنه دل بر كن از گوسفند |
|
|
ز ابليس[٥] هرگز نيايد سجود |
نه از بدگهر نيكى آيد وجود |
|
|
بدانديش را جاه و فرصت مده |
عدو در چه و ديو در شيشه[٦] به |
|
|
مگو: شايد اين مار كشتن به چوب |
چو سر زير سنگ تو دارد، بكوب |
|
|
قلمزن[٧] كه بد كرد با زيردست، |
قلم بهتر او را به شمشير، دست |
|
|
مدبر كه قانون بد مينهد، |
ترا مىبرد تا به دوزخ دهد |
|
|
مگو ملك را اين مدبر[٨] بس است |
مدبر مخوانش كه مدبر[٩] كس است |
|
|
سعيد[١٠] آورد قول سعدى بجاى |
كه تدبير ملك است و تدبير و راى |
|
[١] بهرام صحرانشين: مراد بهرام گور است كه در باديه تربيت شد و« نعمان بن منذر» او را پرورد. بهرام در پهلوى« وسرام» بوده و پنج تن از شاهان ساسانى بهرام نام دارند و بهرام گور بهرام پنجم است.
[٢] يكران: اسبى است داراى رنگى ميان زرد و بور و همچنين بر اسبى كه يك پاى خود را كوتاهتر از پاى ديگر گذارد اطلاق ميشود.
[٣] - دگر اسب ...: مراد بيت اينست كه بايد اسب ديگرى انتخاب كرد كه بتوان از سركشيش مانع شد.
[٤] آبكاست: كاستن آب، كم شدن آب.
[٥] از ابليس هرگز نيابد سجود: اشاره دارد به خوددارى ابليس از سجده كردن بر حضرت آدم كه كرارا در قرآن مجيد آمده است.
[٦] ديو در شيشه به: اشاره دارد به افسانههاى قديم كه جادوگران ديوها را در شيشه ميكردهاند.
[٧] قلمزن: در اينجا تقريبا معادل با« كارمند» به كار رفته و اعم از وزير و دبير و كاتب است. در مصراع دوم قلم به معنى قطع شده استعمال گرديده است و در زبان معمول ميگوييم دست را قلم كردهاند.
[٨] مدبر: در اصطلاح سياست قديم، ادارهكننده كشور يا استان يا شهرستان است.
با اين اصطلاح اولين بار در كتاب« آراء اهل المدينة الفاضله» تصنيف گرانبهاى ابو نصر فارابى برميخوريم.
[٩] مدبر:( اسم فاعل از ادبار): بدبخت. با مدبر شبه اشتقاق دارد. مراد اينست مدبرى كه ترا براه بد ببرد شخصى است بدبخت.
[١٠] سعيد: نيكبخت، با سعدى نوعى اشتقاق و جناس دارد.