شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٠١ - حكايت(٢٥) كسى ديد صحراى محشر به خواب
|
همى بر فلك شد ز مردم خروش |
دماغ[١] از تبش مى برآمد به جوش |
|
|
يكى شخص از اين جمله در سايهيى[٢]، |
به گردن بر از خلد پيرايهيى |
|
|
بپرسيد: كاى مجلس آراى مرد، |
كه بود اندرين مجلست پايمرد؟ |
|
|
رزى داشتم بر در خانه، گفت، |
به سايه درش نيكمردى بخفت |
|
|
درين وقت نوميدى آن مرد راست، |
گناهم ز دادار داور بخواست: |
|
|
كه يا رب برين بنده بخشايشى، |
كزو ديدهام وقتى آسايشى |
|
|
چه گفتم، چو حل كردم اين راز را |
بشارت خداوند شيراز را، |
|
|
كه جمهور در سايه همتش، |
مقيمند و بر سفره نعمتش |
|
|
درختيست مرد كرم باردار |
وزو بگذرى هيزم كوهسار |
|
|
حطب[٣] را اگر تيشه بر پى زنند، |
درخت برومند را كى زنند؟ |
|
|
بسى پايدار اى درخت هنر، |
كه هم ميوه دارى و هم سايهور |
|
|
بگفتيم در باب احسان بسى، |
و ليكن نه شرط است با هركسى |
|
|
بخور مردمآزار را خون و مال، |
كه از مرغ بد، كنده به پر و بال |
|
|
يكى را كه با خواجه تست جنگ، |
به دستش چرا ميدهى چوب و سنگ؟ |
|
|
برانداز بيخى كه خار آورد |
درختى بپرور كه بار آورد |
|
|
كسى را بده پايه مهتران، |
كه بر كهتران سر ندارد گران |
|
|
مبخشاى بر هر كجا ظالميست، |
كه رحمت برو جور بر عالميست |
|
[١] دماغ از تبش ...: اشاره دارد به آيه ٢ از سوره حج« تَرَى النَّاسَ سُكارى وَ ما هُمْ بِسُكارى وَ لكِنَّ عَذابَ اللَّهِ شَدِيدٌ» مردم را در روز محشر مست ميبينى با آنكه مست نيستند، بلكه سختى عذاب خداست كه آنان را بدان حالت درآورده است. مراد اين است كه مغزها از تاب و حرارت صحراى محشر به جوش ميآيد.
[٢] در سايهاى: اشاره دارد به آيه ٣٠ از سوره واقعه« وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ».
[٣] - حطب: هيزم.