شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٣١ - حكايت(٢٤) شنيدم كه از پادشاهان غور
|
تكاور[١] به دنبال صيدى براند |
شبش دست داد، از حشم[٢] بازماند |
|
|
به تنها ندانست روى[٣] و رهى |
بيفتاد ناكام، شب در رهى |
|
|
يكى پيرمرد اندر آن ده مقيم، |
ز پيران مردمشناس[٤] قديم |
|
|
پسر را همى گفت: كاى شاد بهر[٥]، |
خرت را مبر بامدادان به شهر |
|
|
كه اين ناجوانمرد برگشته بخت، |
كه تابوت بينمش بر جاى تخت، |
|
|
كمر بسته دارد به فرمان ديو |
به گردون بر، از دست جورش غريو |
|
|
درين كشور آسايش و خرمى، |
نديد و نبيند به چشم آدمى |
|
|
مگر كاين سيه نامه بىصفا، |
به دوزخ برد لعنت[٦] اندر قفا |
|
|
پسر گفت: راهى دراز است و سخت |
پياده نيارم[٧] شد اى نيكبخت |
|
|
طريقى بينديش و رايى بزن |
كه راى تو روشنتر از راى من |
|
|
پدر گفت: اگر پند من بشنوى، |
يكى سنگ برداشت بايد قوى |
|
|
زدن بر خر بىگنه چند بار |
سر و دست و پهلوش كردن فگار |
|
|
مگر كان فرومايه زشت كيش، |
به كارش نيايد خر پشتريش[٨] |
|
[١] تكاور: مركب از« تك» و« آور» است كه در اينجا مراد اسب تندرو است.
[٢] حشم: خدمتگزاران و كسانيكه نسبت به كسى تعصب ميورزند مشروط بر اينكه آن كس هم نسبت به آنان تعصب داشته باشد. بر چاكران و خويشاوندان و افراد خانواده هم اطلاق ميشود و در زبان عاميانه گوسفندان متعلق به يك كس را حشم خوانند و آنرا بر احشام جمع ميبندند.
[٣] - روى: در اينجا به معنى مكان است. يعنى جاى و راهى را نميشناخت.
[٤] مردمشناس: در نسخه على يف« منتشناس» ضبط شده است.
[٥] اى شاد بهر: اى كسى كه بهرهاش شادى است.« شاد بهر» نام يكى از مثنوىهاى عنصرى بوده كه فعلا در دست نيست.
[٦] لعنت: مفعول صريح است براى فعل« برد». يعنى با نامه سياه اعمال خود، به دوزخ خواهد رفت و لعنت و نفرين مردم، در قفاى وى و بعد از مرگ او همچنان ادامه خواهد يافت.
[٧] نيارم:( از مصدر يارستن) نميتوانم.
[٨] در بعضى نسخهها بيست و چهار بيت ضبط شده است كه على يف آنها را در پاورقى-- نسخه خود نقل كرده است و ما نيز آن ابيات را در پاورقى نقل مىكنيم:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|