شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٠٥ - حكايت(١١) خردمند مردى در اقصاى شام
|
گروهى بماندند مسكين و ريش، |
پس چرخه[١] نفرين گرفتند پيش |
|
|
يد ظلم جايى كه گردد دراز، |
نبينى لب مردم از خنده باز |
|
|
به ديدار شيخ آمدى گاهگاه |
خدادوست، در وى نكردى نگاه |
|
|
ملك نوبتى گفتش اى نيكبخت، |
به نفرت ز من در مكش روى، سخت |
|
|
مرا با تو دانى سر دوستيست |
ترا دشمنى با من از بهر چيست؟ |
|
|
گرفتم[٢] كه سالار كشور نيم[٣] |
به عزت ز درويش كمتر نيم |
|
|
نگويم فضيلت نهم[٤] بر كسى |
چنان باش با من كه با هر كسى |
|
|
شنيد اين سخن عابد هوشيار، |
برآشفت و گفت اى ملك، هوشدار |
|
|
وجودت[٥] پريشانى خلق ازوست، |
ندارم پريشانى خلق، دوست |
|
|
تو[٦] با آنكه من دوستم، دشمنى |
نپندارمت دوستدار منى |
|
|
چرا دوست دارم به باطل منت |
چو دانم كه دارد خدا دشمنت! |
|
|
مده بوسه بر دست من دستوار[٧] |
برو، دوستداران من دوستدار |
|
|
«خدا[٨] دوست» را گر بدرند پوست، |
نخواهد شدن دشمن دوست دوست |
|
|
عجب دارم از خواب آن سنگدل، |
كه خلقى بخسبند زو تنگدل |
|
[١] چرخه: چرخ دوكريسى. در بعضى نسخهها بجاى« نفرين گرفتند» شستن گرفتن ضبط شده. شستن« بكسر اول» به معنى نشستن است.
[٢] گرفتم: فرض ميكنم، چنان ميپندارم.
[٣] - نيم: در اين بيت مضارع التزامى است به معنى: نباشم.
[٤] نهم:« نه» فعل امر است از نهادن و ضمير متصل« م» مفعول بيواسطه است.
[٥] وجودت پريشانى ...: اين بيت شامل صغرى و كبرى است و نتيجه قياس مذكور نيست تا شنونده خود استنتاج كند. وجود تو مايه پريشانى خلق است و من پريشانى خلق را دوست ندارم، پس وجود ترا دوست ندارم.
[٦] تو با آنكسى كه من دوست هستم( با خلق خدا) دشمن هستى و دشمن دوست، دوستدار نميشود.
[٧] دوستوار: شبيه به دوست. دوستنما.
[٨] خدادوست ميگويد: اگر پوست مرا بركنند، هرگز اين معنى را نميپذيرم كه دشمن دوست روزى، دوست شود.