تحف العقول ت جنتی - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٦٤٥ - قسمتى از گفتگوى مفصل آن حضرت با هارون الرشيد كه به ذكر مورد حاجت اكتفا مىكنيم
(١)
قسمتى از گفتگوى مفصل آن حضرت با هارون الرشيد كه به ذكر مورد حاجت اكتفا مىكنيم
(٢) بر اثر گزارشهاى بىاساس كه به هارون رسيده بود، حضرت موسى بن جعفر ٧ را دستگير كرد، و چون امام را به مجلس او بردند، طومار مفصلى ارائه داد كه شيعيان آن جناب را به عمليات ناروائى متهم كرده بود، حضرت آن را مطالعه كرد و فرمود: اى امير مؤمنان[١] ما خاندانى هستيم كه پيوسته مورد تهمت و افترا بودهايم و پروردگار ما آمرزنده و پردهپوش است، نخواسته اسرار بندگان را فاش سازد جز وقت حساب، روزى كه مال و اولاد سود نبخشد مگر كسى كه با قلبى سالم به پيشگاه خدا آيد.
(٣) سپس فرمود: پدرم از پدرش، از على ٧، از پيغمبر ٦ نقل كرده كه: چون «رحم» با «رحم» تماس پيدا كند (يعنى بدن خويشاوندان بيكديگر رسد) نخست به جنب و جوش آيد، سپس آرام گيرد. چنانچه «امير المؤمنين» صلاح بداند با من تماس پيدا كند و مصافحه نمايد، هارون از تخت به زير آمده دست راست به جانب امام ٧ دراز كرد و دست راست آن جناب را گرفت، آنگاه او را به سينه چسبانيد و در آغوش گرفت، و طرف راست خود نشاند، و گفت: شهادت مىدهم شما راستگوئيد، پدرتان راستگو است جدتان راستگو و پيغمبر ٦ راستگو است، آنگاه كه وارد شديد به جهت گزارشهائى كه رسيده بود من بالاترين غيظ و غضب را نسبت به شما داشتم اما با شنيدن آن بيانات و دست دادن همه از دلم رفت، و خشم به رضايت تبديل شد، سپس مدتى سكوت كرد و گفت: مىخواهم در باره عباس و على سؤالى بكنم. با اينكه عباس عموى پيغمبر ٦ و برادر پدرش بود، چرا على ٧ كه برادرزادهاش بود بر او در ارث پيغمبر تقدم يافت؟[٢] فرمود: مرا از جواب معاف دار. گفت: معافت ندارم پاسخ بگو. فرمود: پس امانم بده. گفت در امانى.
فرمود: پيغمبر ٦ آنها را كه توانائى مهاجرت (از مكه به مدينه) داشته و هجرت نكردند از ارث محروم كرد، پدر تو عباس ايمان آورد ولى هجرت نكرد، على ٧ ايمان آورد و مهاجرت كرد ...
[١] ذكر اين نكته ضرور مىنمايد كه تعبير به« امير المؤمنين» در باره هارون جلاد و امثال او از مثل موسى بن جعفر٧ بسيار مشكل و باور ناكردنى است. چه اين لقب خاص مولاى متقيان است و چيزى نيست كه امام٧ به ديگرى اهدا كند و همچون همگان با اين حاتمبخشيها و تلاعب با القاب رضايت خاطر خليفه را فراهم سازد و مناصبى را كه از جانب خدا براى رهبران بشر و جانشينان پيغمبر تعيين شده مال المصالحه قرار دهد، و به ديگرى تعارف كند، و ديگر اينكه لازمه اين تعبير شناسائى اين مقام است و اعتراف به اين سمت و اگر امام هفتم٧ حاضر بود تا اين حد مسالمت كند و امتياز دهد نه به زندان مىرفت، نه شهيد مىشد، نه آن همه محروميت مىكشيد كه در رديف تهىدستترين فقراى مدينه زندگى كند، پسرانش متوارى شوند و دخترانش در خانه لباس شايستهاى براى بيرون آمدن نداشته باشند، و آنجا كه عطايا و جوائز« امير المؤمنين» بخش مىشد لا اقل سهمى مساوى به او هم مىرسيد، و با اين مقدمه تنها توجيهى كه براى اين گونه تعبيرها در احاديث بنظر مىرسد همان است كه محقق عاليقدر اسد حيدر در اثر بسيار ارزنده خود الامام الصادق ٥: ٤٧ مىگويد كه اينها تعبير و لهجه راويان است، كه در اين موارد راوى معمولا آنچه را در تعارفات على الرسم رد و بدل مىشود ذكر مىكند، و آنها كه فقه و حديث دارند و با اختلاف تعبيرهاى متعدد در يك حديث و اختلاف نقلهاى اساسى و اصولى تا چه رسد جزئى و فرعى در روايات آشنا هستند، زود مىتوانند اين توجيه را تصديق كنند كه راويان تقيد به عين الفاظ كمتر داشتهاند و همچنين دقت در خصوصيات عبارات زياد نمىكردهاند، و خدا داناتر است.
[٢] مرحوم شيخ طوسى در كتاب خلاف جزء ٣ صفحه ٢٥٧ مسأله ١١ مىفرمايد: آنجا كه وارث عموى پدرى و پسر عموى پدر و مادرى باشد ارث را پسر عمو مىبرد و فقهاى سنت همه با اين فتوا مخالفت كردهاند، دليل ما اجماع شيعه است كه هيچ اختلافى در اين حكم ندارند و گويند اگر با وجود دختر جايز بود كه( ما زاد بر سهم معين را) عموى پدرى يا پسر عموى پدر و مادرى ببرد، امير المؤمنين٧ اولى بود به ارث پيغمبر٦ از عباس زيرا قول به« عصبه»( باز گرداندن ما زاد سهام به خويشان پدرى) در نظر شيعه باطل است و خلاصه اينكه سؤال هارون مبنى بر فقه اهل سنت است كه در مسأله مورد بحث قائلند نصف ارث پيغمبر به حضرت زهرا مىرسد و نيمه ديگر به خويشان پدرى و عباس كه عمو بوده و از على٧ كه پسر عمو بوده مقدم است، جواب امام٧ نيز مبنى بر همان فقه است و شيخ طوسى از اين راه جواب داده كه پسر عموى پدر و مادرى از عموى پدرى مقدم است.