آداب راز و نياز به درگاه بى نياز (ترجمه عدة الداعى) - ابن فهد حلي؛ مترجم محمدحسين نائيجي - الصفحة ٢٦٨ - مرد عاشق از امام صادق راهنمايى مىگيرد
داد. خداى از مرگ در حال سنگسار شدن نجاتش داد و از تهمت قهرمان و از بردگى تجار او را رهانيد سپس چقدر اين زن بر خداى تعالى عزيز شد كه رضايت اين زن با رضايت خدا مقرون گرديد و مغفرت زن با مغفرت خدا توأم شد و چگونه آنهايى كه در صدد حيله و نيرنگ با او برآمدند و مشكلاتى را براى زن آفريدند، خداى تعالى ايشان را در مقابل زن خوار نموده تا آنكه از او مغفرت و رضايت طلبيدند و چگونه به او عظمت داد و يادش را بلند كرد بطورى كه به پيامبرش دستور داد كه پادشاه و قاضيان و عباد صالح را فرمان دهد كه او را به عنوان راهى و بابى براى خدا و رضايتش بدانند.
و به همين مضمون در حديث قدسى آمده است: اى پسر آدم من غنى هستم كه هرگز فقير نمىشوم و فرامين مرا اطاعت كن تو را غنى قرار مىدهم كه هرگز فقير نشوى اى فرزند آدم! من زندهاى هستم كه نمىميرم فرامين مرا اطاعت نما! تو را زندگى دهم كه هرگز مرگ در آن راه نيابد اى فرزند آدم! من هر چه بخواهم به آن مىگويم موجود شو، موجود مىشود و امر مرا اطاعت كن تو را نيز چنان مىكنم كه اگر چيزى را بخواهى به او بگويى موجود شو! موجود شود.
و از ابى حمزه نقل شده است كه گفت: خداى تعالى به داود امر فرمود اى داود هيچ بندهاى از بندگان من نيست كه اوامر مرا اطاعت كند جز آنكه قبل از درخواست به او بدهم و او را قبل از دعا اجابت كنم. و از امام ابى جعفر باقر ٧ آمده است كه فرمود: خداى تعالى به داود وحى فرمود كه: پيام مرا به قومت برسان كه هيچ بندهاى را امر به اطاعت نمىكنم جز آنكه اگر طاعت كند بر من سزاوار است كه او را اطاعت كنم و بر طاعتم او را كمك كنم و اگر از من بخواهد به او بدهم. و اگر بخواند اجابتش مىكنم و اگر از من حفظ طلبد او را حفظ كنم و اگر از من كفالت طلبيد او را كفايت كنم و اگر بر من توكل نمايد او را حفاظت نمايم و اگر همه خلايق بخواهند به او نيرنگ زنند من حايل بين او و نيرنگ ايشان مىشوم.
[مرد عاشق از امام صادق راهنمايى مىگيرد]
و از درعه بن محمد نقل شده كه مردى در مدينه كنيزى ارزشمند داشت و عشق او در قلب مردى افتاد و از او خوشش آمد به امام صادق ٧ شكايت برد: فرمود كه متعرض ديدار او شو و هر گاه او را ديدى بگو: «أسأل اللَّه من فضله» از خداى فضلش را مىطلبم. آن مرد دستور امام صادق را اجرا كرد اندكى نگذشت كه براى مولاى كنيز سفرى پيش آمد. به نزد همين مرد آمد و به او گفت اى فلانى! تو همسايه و امينترين مرد نزد منى و براى من سفرى پيش آمد و دوست