آداب راز و نياز به درگاه بى نياز (ترجمه عدة الداعى) - ابن فهد حلي؛ مترجم محمدحسين نائيجي - الصفحة ٢٦٧ - فصل قاضى و زن مؤمن
ايشان را غرق كرد و او با اموال بىپايان نجات يافت تا به جزيرهاى از جزاير دريا رسيدند و كشتى را بست و خود در جزيره گردش كرد. در آن جزيره آب و درختان ميوه وجود داشت با خود گفت:
از اين آب مىخورم و از اين ميوههاى درختان تغذيه مىكنم و خداى را در اين موضع عبادت مىكنم. خداى تعالى به پيامبرى از پيامبران بنى اسرائيل امر فرمود كه به پيش آن پادشاه برود و به او بگويد در اين جزيره يكى از بندگان صالح من زندگى مىكند و تو و اهل مملكت خود به آن جزيره برويد و در نزد اين بنده من گناهان خويش را اعتراف نماييد سپس از او بخواهيد كه شما را بيامرزد اگر بخشيد من هم مىبخشم پادشاه با اهل مملكت خود خارج شد. زنى را در آن جزيره يافتند پادشاه پيش او آمد و (به گناهان خود اقرار كرد) گفت: اين قاضى پيش من آمد و مرا خبر داد كه زن برادرش عمل منافى عفت انجام داد من امر كردم كه او را سنگسار كنند و شهود پيش من شهادت ندادند مىترسم كه بر حرام اقدام كرده باشم دوست دارم كه براى من طلب آمرزش كنى؟
زن گفت: خداى تو را بيامرزد! همين جا بنشين! سپس شوهر آن زن آمد، ولى زن را نمىشناخت به او گفت: من زنى فاضله و شايسته داشتم از نزد او براى كارى خارج شدم در حالى كه زن دوست نداشت كه من به مسافرت بروم برادرم به من خبر داد كه اين زن كار ناشايست كرده است پس او را رجم نمود و من مىترسم كه مبادا در حق زنم كوتاهى كرده باشم براى من استغفار كن! زن گفت خداى تو را بيامرزد! بنشين! و او را در كنار پادشاه نشانيد. آنگاه قاضى آمد به زن گفت برادرم زنى (زيبا) داشت كه من از او خوشم آمد و او را به عمل زشت خواندم ولى او ابا كرد من به پادشاه خبر دادم كه اين زن عمل ناشايست انجام داد و پادشاه به من فرمان داد كه او را سنگسار كنم من او را سنگسار كردم در حالى كه دروغ گفته بودم براى من طلب استغفار كن! زن گفت: خداى تو را بيامرزد. سپس به شوهرش روى آورد و گفت بشنو. سپس راهب آمد و قصه خود را باز گفت. و اضافه كرد كه من شبانه او را از دير بيرون كردم مىترسم كه درندهاى به او برخورد كرده باشد و او را كشته باشد براى من استغفار كن! زن گفت: خداى تو را بيامرزد سپس قهرمان آمد و قصه خود را باز گفت زن به راهب گفت بشنو خداى تو را بيامرزد. آنگاه شخص مصلوب آمد و قصه خود را باز گفت زن به او گفت: خداى تو را نيامرزد! سپس به شوهرش روى آورد و گفت من زن تو هستم و هر چه شنيدى داستان زندگى من بود و من نيازى به مرد ندارم من دوست دارم كه اين كشتى و اموالش را بگيرى و مرا رها كنى تا آنكه خداى را در اين جزيره عبادت كنم. ديدى كه از مردم چه كشيدم. مرد او را رها كرد. و كشتى و اموالش را گرفت و پادشاه و اهل مملكت او مراجعت كردند.
خداى تو را رحمت كند به تقواى اين زن نگاه كن چگونه خدا او را از سه ورطه سخت نجات