اختران فقاهت بررسى زندگى علمى و سياسى گروهى از علماى سده اخير - انصارى قمى، ناصر الدين - الصفحة ٢٩٣
بگيرم، در راه از هركه پرسيدم خبرى از ايشان نداشت و مىگفت كه آقا هنوز برنگشتهاند. به منزل ايشان رسيدم و در زدم. ملازم ايشان در را باز كرد و گفت: آقا تازه رسيدهاند و اصرار داشت كه برويم داخل. من با توجه به خستگى ايشان، گفتم مىروم و فردا مزاحم مىشوم. ملازم ايشان كه از رابطه صميمانه من و آقا آگاه بود گفت: آقا كه با شما اين حرفها را ندارند. به هرحال وارد منزل شديم، آقا داشتند نماز شكر سلامت برگشتن به منزل را مىخواندند و خانواده ايشان هم مشغول تميز كردن اتاق بودند.
پس از نماز و سلام و احوالپرسى، اخبار چند روز اصفهان را براى ايشان گفتم و ايشان هم متقابلا ما را از اخبار چند روز سفرشان مطلع گردانيدند.
صحبتمان خيلى طول كشيد. نزديك غروب بود، به ايشان گفتم كه من مىروم تا به اقامه نماز برسم. ايشان خيلى اصرار كردند كه ممكن است اين آخرين ديدار ما با هم باشد. موقع خداحافظى هم فرمودند كه: «به آقايان و طلاب اطلاع دهيد كه ان شاء اللّه فردا جلوس خواهيم داشت و درس و بحثمان هم از روز چهارشنبه شروع مىشود.» همان شب با آقاى فشاركى تماس گرفتم و سفارش آقا را به ايشان منتقل كردم. قرار شد ايشان در جلسه درس صبح، آقايان و طلاب را خبر كنند. صبح روز بعد پيش خود گفتم من كه ديشب نزد ايشان بودهام، بهتر است كمى ديرتر بروم تا اطراف ايشان خلوت شده باشد. در همين اثنا بود كه تلفن زنگ زد، اخوىزاده، حاج آقا مرتضى هاشمى بودند، گفتند گويا آقاى شمسآبادى تصادف كردهاند.
گفتم ايشان ديروز تازه از راه رسيده بودند و بنا بود امروز جلوس داشته باشند ... بعد از وى آقاى فشاركى تلفن زدند و با همان مقدمات وارد صحبت شدند، خيلى نگران شدم. طى تلفن سوم هم به ما خبر دادند كه آقا را به شهادت رساندهاند، در آن موقع كه ايستاده بودم حالم منقلب شد، كمى روى زمين نشستم. سپس برخاستم و بيرون رفتم. در بين راه به آقاى روحانى برخوردم و با ماشين فولكس ايشان به طرف درچه حركت كرديم. در راه به تشييع جنازه ايشان برخورديم. خاطرات سالها رفاقت و