اختران فقاهت بررسى زندگى علمى و سياسى گروهى از علماى سده اخير - انصارى قمى، ناصر الدين - الصفحة ١٩٤
ندارم درست، [تا] آنكه گفت: «چرا سيّد را اذيّت مىكنى؟» يا آنكه «چرا حاجى را اذيت مىكنى؟» يكى از اين دو جمله بود.
در آن حالت بعد از گرفتن زمام، آن عرب مكارى به عقب حقير راه مىآمد و آن مرد محترم تازه رسيده، جلو الاغ مرا در دست گرفته به طرفى سير مستقيم بدون اعوجاج مىنمود؛ مقدارى كه راه طى كرديم حقير خجل شدم از اينكه مردى مسلمان با حال احرام پياده جلودارى از من در آن هواى گرم نمايد، به ايشان گفتم: «آقا من خجالت مىكشم خوب است شما فقط محل خيام ايرانيان و عجمها را براى من ارائه دهيد ديگر خودم به همان طرف مىروم و به منزل مىرسم.» جواب داد: «من بايد شما را به خيمهات برسانم.» به هيچوجه حقير در آن حال متنبّه نمىشوم آنكه اين مرد كيست و چه مىگويد؛ من كه صاحب خيمه هستم خيمه خود را نمىدانم كجاست او چگونه مىداند خيمه من كجاست و چگونه مرا به خيمهام خواهد رسانيد.
بالجمله در اثناى سير دادن، گاهى اتفاق مىافتاد آنكه معبر ما در ميان بندها و طنابهاى خيام حجاج واقع مىشد پاى خود را مىگذاشت روى تنابها كه مانع حركت الاغ نشوند چون خيمه كج مىشد صاحب خيمه صدايى مىكرد آن مرد نهيب مىداد به آنها باز مشغول سير دادن من بود؛ مقدارى ديگر راه رفتيم باز حقير از روى خجلت به آن مرد محترم گفتم:
«آقا من از زحمت شما خجالت مىكشم، هوا گرم است، آفتاب به شما اذيّت مىكند.» جواب داد: «آفتاب به من اذيّت نمىكند.» باز حقير متنبّه نمىشوم اين مرد چه مىگويد؛ آفتاب به آن گرمى كه ريگهاى آن صحرا را و سنگها و زمين را تفتيده كرده چگونه تو را اذيت نمىكند با سر برهنه، هيچ ملتفت اين نكات نمىشوم و به كلى از اين نكات غفلت دارم. باز مقدارى ديگر ما را راه برد، حقيقتا حقير خيلى از ايشان خجل و منفعل شدم، زيراكه مردى محترم مسلمان با حال احرام او را نمىشناسيم