اختران فقاهت بررسى زندگى علمى و سياسى گروهى از علماى سده اخير - انصارى قمى، ناصر الدين - الصفحة ١٩٣
عراقىهاى عرب شيعه را نمىدانستم كجا واقع است، كسى را هم نمىديدم كه زبان مرا بفهمد كه با او صحبت بدارم و از خيام ايرانيان سؤال كنم و اين عرب كه جلودار من بود از اعراب حرب و سكنه اطراف مكه بود يا فى الحقيقة او هم نمىدانست خيام عجمها كجاست يا آنكه مىدانست ولى در مقام خيانت با من بوده و در هرحال در اين موقع از كثرت گردانيدن و حركت دادن، مرا گاهى به طرف يمين و گاهى يسار و گاهى قدّام و گاهى خلف.
در ميان آن همه خيام و در آن آفتاب و صحراى گرم خردخرد حالت من رو به انقلاب گذاشت، يك وقت ملتفت شدم آنكه حالت غشوه و سقوط عارض من مىشود و چيزى نمانده آنكه ديگر از سوارى الاغ و حركت در ميان آن صحرا عاجز شده از حس و حركت افتاده بر زمين بىهوش بيفتم؛ در اين وقت ملتفت شدم آنكه امام زمان عليه السّلام در ايام حج در آن مواقف كريمه حاضر است، ملهم شدم آنكه ملتجى به آن بزرگوار شوم، لذا با آن حالت عجز و اضطرار شروع كردم به استغاثه به آن بزرگوار و مكرر آهسته عرض مىكردم: «يا سيّدى يا مولاى يا صاحب الزّمان، يا فارس الحجاز، يا ابا صالح المهدى، يا حجّة بن الحسن، يا ابا القاسم، يا محمّد بن الحسن، الغوث الغوث ادركنى ادركنى ادركنى الامان الامان الامان يا سيّدى يا مولاى اغثنى اغثنى اغثنى» و امثال اين كلمات مكرر با حالت عجز و اضطرار آهسته بر زبان من جارى مىشد؛
چيزى طول نكشيد همان طورى كه با كمال انقلاب مزاج سوار بر الاغ بودم و عرب مكارى جلودارى مىكرد و مرا به هر طرف مىگردانيد ناگاه ديدم مردى عرب، جلو روى من پيدا شد. مردى بود ميانه قامت، وسط جثه، نه سمين بود و نه لاغر، اسمر اللّون كه به بياض اقرب بود با صورتى گشاده و محاسنى مشكى مدوّر و پيشانى وسيع، چشمهاى درشت و ابروهاى قشنگ پرمو با حالت احرام آمد جلو الاغ حقير و زمام الاغ مركوب مرا از دست عرب مكارى جلودار من گرفت و كلمه تندى را به او گفت؛ به خاطر