شرح اصول فقه - محمدى، على - الصفحة ١٧ - ٢- معناى حجت
تصديقيهاى كه ذهن انسان آنها را استخدام مىكند و به وسيلۀ آنها به يك مجهول تصديقى دست مىيابد و لا فرق كه اين معنا در قالب قياس باشد كه سير از كلى به جزئيات است و يا در لباس استقراء باشد كه سير از جزئيات به سوى كلى باشد و يا در قيافه تمثيل باشد كه سير از جزئى به جزئى ديگر است.مثال:العالم متغير و كل متغير حادث،فالعالم حادث و كل حادث محتاج الى المحدث فالعالم محتاج الى المحدث، حال لا فرق كه حجت به اين معنا در مقام مخاصمه با غير باشد و يا تنها در كتابخانهاى نشسته و حس حقيقتطلبى او را واداشته به استدلال و صغرا و كبرا درست كردن و به نتايج تازهترى دست يافتن.
ب.و گاهى عند المناطقه بر خود حد وسط حجت گفته مىشود لان الاوسط ما به يحتج لثبوت الاكبر للاصغر او لسلبه عنه؛يعنى به واسطه است كه ما احتجاج مىكنيم براى اثبات اكبر للاصغر مثلا در مثل كل انسان حيوان و كل حيوان جسم فكل انسان جسم حيوانيت واسطه در اثبات است و يا سلب الاكبر عن الاصغر در مثل كل انسان حيوان و لا شىء من الحيوان بحجر فلا شىء من الانسان بحجر كه حيوانيت واسطه در سلب است؛يعنى به وسيلۀ حيوانيت ما فهميديم كه انسان حجر نيست.
معناى حجت عند الاصوليين:الحجة كل شىء يثبت متعلقه و لا يبلغ درجة القطع در اين تعريف دو كلمه وجود دارد:١.يثبت متعلقه.٢.و لا يبلغ درجة القطع،منظور از يثبت متعلقه و يا به عبارت ديگر،يكشف عن المتعلق يعنى دلالت مىكند بر اينكه حكم اللّه واقعى در حق تو همين مؤداى اماره است،با اين قيد خارج شد اصول علميه؛ زيرا اين اصول هيچگونه كاشفيتى از واقع ندارند،بلكه صرفا يك سلسله وظايف عمليه تعبديهاى هستند كه در هنگامه مسدود شدن همه راهها به سوى واقع از اين دستورالعملها استفاده مىشود تا مكلف از حيرت و سرگردانى خارج شود،البته كاشفيت يا مثبت بودن متعلق دو گونه است:
١.مثبت تام و كاشف ذاتى كه عبارت است از قطع كه صددرصد واقع را نشان مىدهد و كمبودى ندارد تا نياز به تكميل و تتميم و پشتوانه باشد چنانچه به زودى خواهد آمد و قطع حجيتش ذاتى است و لا تكاد تناله يد الجعل نفيا او اثباتا.