شرح اصول فقه - محمدى، على - الصفحة ١٣ - ١- موضوع مقصد سوم
به وسيلۀ هل مركبه سؤال از عوارض وجودى يك موجود است،پس از مسلم گرفتن اصل وجود،مثلا زيد در خارج موجود است،ولى نمىدانم عالم است يا خير؟ عادل است يا نه؟مىپرسم:هل زيد عالم؟هل زيد عادل و...حال همين بيان منطقى در ادبيات به شكل ديگرى جلوهگر است و آن اينكه كان دو نوع است:١.كان تامه كه به فاعل اكتفا نموده و نيازمند خبر نيست و به معناى ثبوت و وجود مىآيد كان زيد اى ثبت و وجد پس مفاد كان تامه ثبوت الشىء است ٢.كان ناقصه كه محتاج خبر است و به معناى ثبوت يك عرضى براى يك موضوعى است مثل كان زيد قائما و...پس مفاد كان ناقصه ثبوت شىء لشيء است و هو فرع لثبوت المثبت له.
اعتراض اين است كه در مباحث حجت از اصل حجيت و دليليت بحث مىكنيم مثلا بحث مىكنيم كه آيا كتاب حجت است؟آيا سنت حجت است؟و...با اين حساب اگر بنا باشد حجيت و دليليت داخل در موضوع باشند،يعنى الكتاب الذى هو حجة موضوع علم اصول باشد لازم مىآيد كه بحث از حجيت كتاب و سنت در حقيقت بحث از اصل وجود موضوع باشد كه مفاد كان تامه است نه بحث از عوارض موضوع كه مفاد كان ناقصه است و معروف عند العلماء آن است كه سخن از اصل وجود موضوع(مساوى است كه موضوع اصل علم باشد يا موضوع بابى از ابواب علم)از مبادى تصوريه آن علم است نه از مسائل آن.پس مباحث حجت كه مهمترين مبحث علم اصول است يلزم كه از مبادى باشد نه از مسائل.
براساس همين اشكال جناب صاحب الفصول فرموده است:موضوع علم اصول ذوات الأدلة الأربعة است؛يعنى ذات الكتاب،ذات السنة و...با قطع نظر از حجيت و دليليت آنها،آنگاه در علم اصول از حجيت اين امور گفتگو مىشود و بحث از حجيت بحث از عوارض ذاتيه موضوع خواهد بود.بنابراين،تمام مباحث حجت داخل در مسائل علم اصول خواهد بود نه مبادى آن.
جناب مظفر مىفرمايند:ريشه تمام اشكالات در اين است كه مشهور علما موضوع علم اصول را به ادله اربعه منحصر ساختهاند و اگر اين مطلب را بپذيريم ناگزيريم به مقالۀ ميرزاى قمى ملتزم شويم،يعنى قبول كنيم كه موضوع علم اصول