فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١١ - آیا انسان بالطبع اجتماعی است؟
هستند ولی انسان چون یک موجود عاقل و متفکری است و حساب سود و زیان خودش را میکند و حساب کرده که اگر به صورت اجتماعی زیست کند بهتر میتواند زندگی کند، از این جهت زندگی اجتماعی را انتخاب کرده، پس صد درصد اختیاری است- اختیاری حتی در مقابل اکراهی و اضطراری- مثل همان شرکت تجارتی یا واحد فرهنگی و امثال اینها.
تعبیر دیگرِ «طبیعی نیست» این است که طبیعی نیست ولی اضطراری است نه صد درصد اختیاری؛ یعنی اگر اختیاری هم هست اختیار از روی اضطرار است، اکراه و اجبار است، به این معنا که جبر طبیعت انسان را به زندگی اجتماعی وادار کرده نه اختیار سود بیشتر. یعنی انسان وقتی که در مقابل طبیعت قرار گرفته (طبیعت بیجان و طبیعت جاندار) دیده اصلًا برایش زندگی انفرادی امکان ندارد، از بین میرود، اضطراراً زندگی اجتماعی را انتخاب کرده است. آن صورت اول این است که اضطراری نبود ولی سود بیشتر را در این دید. در آن صورت فکر میکرد منفرد سود کمتری دارد، اینجور سود بیشتر. ولی یک وقت هست که اضطرار است، مثل بسیاری از وحدتهای اضطراری که در میان انسانها پیدا میشود. گاهی نیاز و ضرورت، افراد را به یکدیگر نزدیک میکند. «بیا سوته دلان گرد هم آییم». آن امر مشترک به این شکل اینها را مجبور میکند که گرد یکدیگر بیایند.
این، دو تعبیر و دو نوع توجیه است برای اینکه زندگی انسان به هیچ نحو طبیعی نیست. میشود گفت که نظریه آقای طباطبایی در تفسیر المیزان هرجا که بحث میکنند تقریباً چنین چیزی است.
گاهی تصریح هم میکنند که انسان مدنی بالطبع نیست، بالتطبع است. گاهی هم میگویند انسان مدنی بالطبع است، ولی به این معنا که مدنی بالفطره است اما آن فطرت را همان فطرت عقلانی انسان میگیرند؛ یعنی میخواهند بگویند انسان به حسب طبع اوّلی خودش استخدامگر و منفعت جوست ولی به حکم اینکه همه انسانها اینچنین هستند، بعد انسان تشخیص میدهد که اگر بخواهد منفعتش تأمین بشود جز با اینکه به اجتماع تن بدهد [امکان ندارد.] فطرتش حکم میکند که باید به اجتماع تن بدهد، پس به طبع ثانوی به اجتماع تن میدهد.
این، دو نوع نظریه در زمینه اینکه انسان مدنی بالطبع نیست. و اما آنهایی که میگویند انسان مدنی بالطبع است، این را به شکلهای مختلفی بیان میکنند. یک شکل آن که از همه افراطیتر است و حتی باید گفت صد درصد غیر علمی و احمقانه است، همین است که اینها (مارکسیستها) میگویند و آن این است که انسان به حکم یک