الکلام الغنی؛ شرح فارسی بر باب چهارم مغنی - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٥٢ - امورى كه موجب جواز نكره آوردن مبتدا مىباشند
تبصره: وجه اينكه شاعر يكى از جامههايش را فراموش نموده كه با خود بردارد اينستكه دلش بطرف آن معشوقه بوده و بدين ترتيب از برداشتن جامه غفلت ورزيده است چنانچه شاعر ديگر قريب بهمين مضمون مىگويد:
|
و مثلك بيضاء العوارض طفلة |
لعوب تنسينى اذا ما قمت سربالى |
يعنى و بسا مثل تو كه زنى هستى اطرافت سفيد و درخشان مىباشد دخترك بازىكننده كه از يادم برد در وقت برخاستن پيراهن خود را بردارم.
در اين بيت شاعر همچون گوينده بيت قبلى خبر از مشغول شدن قلبش بزنى مىدهد كه باعث نسيان و فراموشى او شده بطورى كه جامهاش را جا گذارده و برنداشته است.
و وجه اينكه جامه ديگرش را بزمين مىكشيده اينستكه خواسته بدين ترتيب اثر پاهايش بر زمين پاك شده تا قافه و آنانكه بواسطه آثار جاى پاها و انگشتان صاحبش را شناخته و پيدا مىكنند او را نشناسند و بهمين منظور بر روى دو كنده زانوهايش حركت مىكرده.
و امّا مورد سوّم:
جهتش آنستكه كلمه « فعير » از قبيل نكره موصوفه بوده كه صفتش مقدّر است يعنى « فعير آخر» مىباشد پس مجوّز و مسوّغ آن موصوفه بودنش مىباشد.
سپس مصنّف مىگويد:
و در كلام محمّد بن حبيب (كلمه حبيب غير منصرف است زيرا اين لفظ نام مادر محمّد بوده و بدين ترتيب در آن علميّت و تأنيث مىباشد كه اجتماعشان سبب ممنوع الصّرف شدن اسم مىگردد) ديدهام كه گفته:
يونس نحوى گفته است:
رؤبه ضرب المثل را اينطور ذكر كرده:
المطر شهر ثرى و شهر ترى الخ.
و اين نقل خود دليل است بر اينكه « شهر » خبر بوده نه مبتداء و مىبايد