إيضاح الكفاية - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ١٨١ - تبادر
حقيقت نداشته باشد، نبايد با شنيدن آن كلمه از بين تمام معانى زودتر به ذهن انسان، انسباق پيدا كند پس انسباق و تبادر، علامت حقيقت است.
در محلّ بحث با شنيدن الفاظ عبادات و استماع لفظ صلات، خصوص عمل صحيح به ذهن انسان، متبادر مىشود نه اعمّ از صحيح و فاسد كه اعمّى معتقد است.
اشكال: شما در بيان ثمره اوّل بين قول صحيحى و اعمّى گفتيد:
اگر صحيحى شك كند كه آيا فلان جزء يا شرط براى مأمور به جزئيّت يا شرطيّت دارد يا نه، نمىتواند به اطلاق خطاب تمسّك كند مثلا اگر شك نمايد كه نماز، داراى نه جزء است يا اينكه جزء دهمى هم به نام سوره دارد يا نه، او در واقع نمىداند كه آيا نماز نه جزئى داراى عنوان صلات هست يا نه لذا لفظ صلات، مجمل مىشود و حقّ تمسّك به اطلاق خطاب را ندارد.
امّا اكنون تبادر را يكى از ادلّه خود به حساب آورده و مىگوئيد با شنيدن لفظ صلات خصوص عمل صحيح به ذهن متبادر مىشود.
بهعلاوه شما- صحيحىها- در تصوير جامع براى موضوع له و مسمّاى عبادات گفتيد ما نام و عنوان جامع عبادات را نمىدانيم امّا از راه آثارشان جامع را معيّن مىكنيم.
خلاصه اينكه از يك طرف ادّعاى اجمال و ابهام و از طرف ديگر ادّعاى تبادر مىكنيد.
سؤال ما اين است كه كدام معنا به ذهن، متبادر مىشود. در تبادر بايد از شنيدن لفظ، يك معناى مشخّصى به ذهن، منسبق شود و شما صحيحىها معناى مشخّصى براى موضوع له الفاظ عبادات نداريد كه به ذهن متبادر شود.
جواب: اگر آن معنا به تمام جهات، براى ما مبهم باشد، نمىتوانيم ادّعاى تبادر كنيم و حق با مستشكل است ولى ما از راه آثار- آثار متعدّد- با آن معنا آشنائى داريم لذا