فقه سیاسی - عمید زنجانی، عباسعلی - الصفحة ٢٨ - بررسى تطبيقى انديشهها
موضوع بيش از همه اهميت مىدادند ولى روش از همه مهجورتر و وانهادهتر بود. اين نسبت در دوره جديد (پس از رنسانس) به كلى وارونه شد.
امروزه بيش و پيش از آنكه موضوع را در كانون مباحث و داورىهاى علمى و ارزش (در طبقهبندى علوم) قرار دهند. نگاهها به روش شناسى علوم معطوف شده است. اين حاصل يك دگرگونى عميق معرفتشناختى است كه ريشههاى آن را بايد در تحول شاخصههاى مادى، معنوى و بالاخص انديشه حيات بشر جديد يافت.
بسط اين مقال در اين مجال نمىگنجد اما براى ذكر نمونهاى از پيامدهاى اين دگرگونى نگرشى، به مسأله طبقهبندى علوم اشاره مىكنيم كه يكى از دل مشغولىهاى فيلسوفان كلاسيك، بوده است و منتهى به تأليف كتابهايى در اين باب به دست ايشان شده است.
در دوره كلاسيك شرافت علوم به شرافت موضوع آنها بستگى تام داشت. علم خداشناسى در رأس همه معارف و علوم دانسته مىشد. زيرا موضوع آن شناخت خداوند بود و خداوند مصور وجود بل خود وجود بود و شرافت وجود، خود، به خاطر انتساب به ذات حضرت بارى بود. اما فى المثل خاك شناسى پستترين علوم به شمار مىرفت. زيرا از خاك پستتر موجودى نبود و «چه نسبت خاك را با عالم پاك!» اما از زمانى به بعد اين نسبت دگرگون شد.
متافيزيك و حكمت اولى كه زمانى عالىترين معارف را دربرداشت از چشمها افتاد و علوم حسى و تجربى در شرافت و كرامت جايگزين آن شدند. اين جابهجايى ارزشى از نوعى جابهجايى ارزشها و باورهاى معرفتشناختى و هستىشناختى بشر حكايت مىكرد و نشأت مىگرفت و اين آموزه بىرقيب را جايگزين مىكرد كه آنچه علم را علم مىكند. روش آن است: هرچه روشها انضمامىتر، آزمودنىتر و عمومىتر باشند، معارف مكتبه از قبل آنها واقع نماتر و معتبرتر خواهند بود و هرچه روشها مشخصتر و انتزاعىتر باشند و به تعبيرها و تفسيرهاى گوناگون مجال عرض اندام بيشترى دهند، واقعنمايى كمترى دارند و بنابراين كم ارزشترند.
بگذريم! سؤال مهمترى در ميان است و آن اينكه چه لزومى دارد كه براى هر علتى موضوع معينى در نظر بگيريم؟ موضوعگرايى در فلسفه علم يا علمشناسى نه تنها گرايش