فقه سیاسی - عمید زنجانی، عباسعلی - الصفحة ٢٢٥ - مبحث دوم نگاهى به علل و عوامل خارجى مسأله
است كه با پايبندى به اصول در عمل ناسازگار مىباشد. به اين ترتيب كليه كسانى كه به خاطر پايبندى به اصول و ارزشهايى كه از تعقل و تدين به آن رسيدهاند هدف را توجيهگر وسيله نمىدانند، بنيادگرا شناخته مىشوند.
بىشك بنيادگرايى به اين معنى بر كليه كسانى كه به اصولى عقلانى، علمى و مذهبى معتقدند خود را متعهد به رعايت آنها مىدانند صادق مىباشد و نه تنها حالتى منفى محسوب نمىشود اصولاً برخواسته از باورها و لازم و ملزوم اعتقاد به اصول است.
با وجود اين، نوعى مصلحت انديشى نيز وجود دارد كه خود از اهداف اصول عقلانى و شرعى است و به حكم عقل و شرع بايد در بسيارى از موارد كه هركدام از عقل و شرع قانونمندى آن را بيان مىكند رعايت گردد. مانند موارد تقيه، احكام ثانويه و احكام ولايى مادام المصلحه كه دينداران ناگزير از رعايت اين نوع مصلحت و تحكيم آن بر تكاليفى است كه از نظر اهميت در درجه اصول مصلحتى نامبرده نيستند.
درجهبندى اصول و طبقهبندى مسؤوليتها و وظائف براساس چنين مصلحت قانونمندى خود از اصول بنيادين اسلام و شريعت آن مىباشد. اصول گرايى و يا بنيادگرايى بدان معنى كه شخص عليرغم مصلحتهاى حاكم بر اصول، خود را در چارچوب اصول محصور نمايد و از آن خارج نگردد و اصول برتر مصلحتى، را فداى اصول عادى نمايد نه معقول عقل است و نه مقبول شرع.
بدين ترتيب مفهوم بنيادگرايى از نظر مصلحت انديشى مىتواند مفهوم معقول و مردود داشته باشد و از آنجا كه بانيان و حاميان جنگ سرد بر عليه اسلام معنى اول را منظور مىدارند در پاسخ آنها بايد صريحاً گفت كه مصلحت به مفهوم سياست ماكياولى، از ساحت اسلام به دور و هر مسلمانى بنيادگراست.
٢. بنيادگرايى يا تقليد و يا تعصب كوركورانه:
آنها كه از واژه بنيادگرايى مفهوم ناخوشايند آن را براى تحقير مسلمانان مبارزه و متعهد استفاده مىكنند گاه از اين واژه معنى تقليد كوركورانه و تعصب چشم بسته را، منظور مىدارند.
بنيادگرايى به اين معنى هرچند حتى از منطق قرآن نيز محكوم مىباشد لكن متأسفانه اين واژه در عمل در مورد كسانى بكار گرفته مىشود كه اهل منطق و استدلال بوده و از