مجموعه ورّام، آداب و اخلاق در اسلام ت تنبیه الخواطر - ورام بن ابی فراس - الصفحة ١٠٢ - راستى و صداقت و خشم و غضب براى خدا
آنگاه فرمود: «من از مردم چيزى را درخواست نمىكنم» (٨) ثوبان در نتيجه اين گفتار پيامبر ٦ چنان بود كه هر گاه تازيانهاش از دستش، هنگامى كه سوار بر مركب بود، مىافتاد، از كسى نمىخواست تا به دست او بدهد، و خود فرود مىآمد و برمىداشت.
مردى از انصار را حاجتى پيش آمد، پيامبر خدا ٦ اطّلاع يافت، فرمود: «هر چه در خانه دارى نزد من بياور! و چيزى را بىارزش نشمار!» آن مرد يك زيرانداز زين اسب و يك كاسه آبخورى، حضور پيامبر ٦ آورد، پيامبر خدا فرمود: «چه كسى خريدار اينهاست؟» مردى عرض كرد: به يك درهم مىخرم، پيامبر ٦ فرمود: «كى بيشتر مىخرد؟». مردى گفت: دو درهم. پيامبر ٦ فرمود: «آنها مال تو» بعد رو به آن مرد كرد؛ فرمود: «به يك درهم غذايى براى خانوادهات تهيه كن، و با درهم ديگر تبرى بخر!» آن مرد رفت و تبرى خريد آورد خدمت پيامبر ٦ فرمود: «كى يك دسته براى اين تبر دارد؟» يكى از اصحاب عرض كرد: من دارم. پيامبر خدا ٦ دسته تبر را از آن مرد گرفت و با دست خود، درست كرد و به آن مرد داد و فرمود: «برو و هيزم جمع كن، و هيچ خار، و كنده خشك و ترى را ناچيز مپندار» آن مرد تا پانزده شب آن كار را كرد، پس از آن خدمت پيامبر ٦ آمد، در حالى كه وضع او خوب شده بود، پيامبر ٦ فرمود: «اين حال تو بهتر از آن است كه تو روز قيامت با حالتى بيايى كه در چهرهات اثر صدقه گرفتن است.» (٩) نجّار عدوى در حالى كه عبايى به دوش داشت، بر معاويه وارد شد، معاويه به چشم ذلّت بر او نگريست. گفت: معاويه! عبا با تو حرف نمىزند، كسى كه داخل عباست حرف مىزند. آنگاه شروع به صحبت كرد، به طورى كه مورد توجّه او قرار گرفت، و از جا بلند شد و از معاويه چيزى نخواست. معاويه گفت: من هيچ مردى را در آغاز ناچيزتر از وى و سرانجام بزرگتر از او نديدهام.
فضل بن ربيع- در وقت بيچارگيش- از ابو عباد در خواست حاجتى كرد